نامه شش

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۱۶
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اعضای محترم هیأت افتاء و شورای مدیریّت، برادران عزیزم! السّلام علیکم و رحمة ­الله و برکاته.

از مسائلی فراوان، که به نظر خودم، باید مورد توجّه شما و همه باشد؛ و از سؤالهایی که از طرف خواهران و برادران رسیده، چندتای لازم­تر و عمومی­تر را، برای بحث برمی­چینم؛ و این، در صلاحیّت شما است که: به شرایط و امکانات، توجّه کنید و؛ مقدّمترین را، در بین آنچه تاکنون مطرح شده؛ یا بعداً پیشنهاد می­شود، برگزینید. امّا مسائلی که در این نامه، تذکّر می­دهم، مهمّترین­اند و؛ اجرای آنها هم، وقت­گیر نیست (هر چند بعضی، بسیار سنگین، و مستلزم جهادی سخت است).

۱ـ درباره ­ی ترتیب مجموعه­های «إخاء اخلاقی»، با تشاور با صاحب­رأیان، و با یک­یک افراد هر مجموعه­ی مورد انتخاب، جدّی­تر اقدام کنید. لازم نیست: کارتان، در چند روز انجام شود؛ و اصلاً مقدور هم نیست. فعلاً تفهیم همان اندازه تکالیف سابق­الذّکر به همه، کافی است. به امّید هدایت و برکات الهی، توضیحات بیشتر، برای بعد، خصوصاً وقتی، برای شما یا هر یک از برادران و خواهران، سؤالی پیش آید.

۲ـ بیاد دارید که: درباره­ی «عرفیّاتِ» منطقه، و شیوه­ی اسلامی تغییر و اصلاح فاسدها و معیوب­ها، بحث فراوان داشته­ایم. و نیز شرح داده­ایم که: گاهی، بعضی از امور، مشمولِ «احکام ثانویّه» می­شوند و؛ حکمشان، موقّتاً عوض می­شود. و می­دانید که: تغییر و اصلاح، کاری است دشوار، که باید فردی یا افرادی که: «یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ؛ و لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»، خود را، «به رپه­ل» کنند، تا تدریجاً اذهان و قلوب مردم، از اسارت آن آداب و رسومِ ضدّ فطرت (که همه هم از آنها می‌نالند، مگر آنها که: «یُریدُونَ عُلُوّاً فی الاَرض»)، رهایی یابند؛ و دیگر، در ترک آن فرهنگیّات زیانبار، «لایَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ». وَ طُوبیٰ لِلغُرَباء! یا خوا، خوا دوُعای: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إماماً»مان، لیُ قه‌بوِلُ کاو؛ به­شمان له به­ش ئه­و غه­ریِب­گه­له­دُا بیُ. در سال­های پیش از انقلاب، این برادرتان، چون مقیّد «بد نامی!» نبودم، در مناسبت‌هایی که پیش می­آمد، بعضی از ناسالم­های عرف را، حذف یا اصلاح می­کردم؛ و می­دیدم که: تدریجاً «فشار و حرجِ» رها کردن نادرست‌ها و برگشتن به سوی موازین فطری اسلام، بر بعضی باشهامت، کم می­شود؛ و دیگران نیز کم­کم شهامت پیدا می­کنند. امّا اکنون می‌شنوم که: متأسّفانه، این فتره­ی پردردسر برای کردستان، همّت­ها را، از اعتنا به این مسائل برگردانده؛ و بعضی از زشت­ترین «محرّمات عمومی» با قباحت تمام، دوباره رواج یافته است!

خواهرانم برادرانم! اگر حالا خودم بیرون بودم، باز آماده بودم: پیه­ی این حرج­ها را «عملاً» به تن بمالم. امّا چون از میدان عمل دورم، ناچارم به تنها «گفتن و نوشتن» از دور اکتفا کنم؛ و حرج و مشقّت «به­رپه­لُ شدن» را، به گردن شما: ـ هم مسیرانم ـ بیندازم. دیگر لازم نمی­دانم: بعد از آن همه حرف­های گذشته در این زمینه، و بعد از ستایش­ها و بشارتهای فراوان قرآن و حدیث، مثلاً: تنها «ذلِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یشاءُ» و«طُوبیٰ لِلْغُرَباء»، برای تشویق ـ شما آرزومندان پیروی از مکتب قرآن ـ به تحمّل «حرجِ» جهاد با مفاسد فرهنگ، باز بحث کنم.

یکی از این عرفیّات، «مراسم عزا» است که منکراتِ غالباً حرام رایج در آن، یکی ـ دوتا نیست. قبلاً این نکته­ی مهمّ را بگویم که: دائر کنندگان بدعت­ها و آداب زیانبار، معمولاً «مستکبران»اند و تأییدگرانشان. زیرا همیشه در صددند از هر حادثه­ای خوش یا ناخوش، برای «ماقوِلُ» شدنِ بیشتر استفاده کنند، از ترتیب دادن سفره­های رنگارنگ برای زنده­ها، تا ساختن و پیراستن «مقبره­های پر زرق و برق» برای مرده­ها (همانند: ساختن کاخ­ها، و سوار شدن در ماشین‌های چندین میلیونی و، پوشیدن لباس­های چندین هزار تومانی و امثال اینها). و مردم ظاهربین وکم‌مایه هم، کم کم، به تقلید از این «وذیشوِمه»ها می­افتند؛ تا بالاخره، فسادی، در جامعه، جزو فرهنگ می­شود (و عجیب­تر اینکه: برای پیشوایان بزرگوار دین هم ـ که تمام جهادشان، برای آزادسازی خلق فریب خورده، از زنجیرهای فرهنگ­های نکبت­بار استثماری بوده ـ این آداب ضدّ راه خودشان، بکار برده می­شود، مانند ساختن بارگاه­های سراسر تجمّل و زر و زیور، و مانند برگزاری مراسم چلّه و سالگرد، و امثال این­ها! که گاهی، پیشروان این بی­ادبی­ها، خود همان استثمارگران­اند، برای هم تثبیت و هم توجیه کاخ­ها و تجمّلات خودشان، و هم محبوب و محترم ساختن رنگ ­و روهای اشرافیّت در چشم و دل مسلمانان ـ مسلمانانی که به اقتضای بینش اسلامی­شان باید زرق و برق­های «ماقوِلُانه» را، لکّه­های رسوایی بر چهره­ی جامعه، و خود «ماقوِلُان» را، دشمنان بشریّت بدانند ـ ؛ و گاهی هم، مردم­اند، برای رقابت، یا مقابله­ی سطحیانه با اشرافیّت­های استکبارگران). این تذکّر، کافی است برای به خود آمدن آن­ها که می­خواهند: بنده­ی خدا باشند، نه «ارباب متفرّقه»؛ و راه خدا را، می‌پسندند نه راه «شیاطین الإنس» را.

امّا آنچه درباره­ی مراسم عزا، به حکم احکام اوّلیّه یا ثانویّه، واجب­الرّعایه است؛ و اکنون به یادم می­آید که تذکّر دهم، این اموراند (اگر مسائلی دیگر نیز باشد، خودتان، با استفتاء یا بدون آن، درباره­شان تصمیم بگیرید): «۱»ـ اگر برای کسی، آسان باشد، بهتر است که: اصلاً برنامه­ی عادی زندگی را، به هم نزند. اگر نشد، اجازه دارد: حدّاکثر تا «سه روز»، برنامه­اش را به هم بزند؛ امّا نه با هفته یا چلّه یا سال، و نه با تغییر لباس (به رنگ سیاه یا هر رنگ تیره­ی دیگر که در زندگی عادیِ پیش از مصیبت، نپوشیده باشد) یا سایر محرّمات. «۲»ـ صاحب عزا، حقّ ندارد برای غیر عائله، حتّی یک لیوان آب، مصرف کند (خبر دارید که: بسیاری، با مخارج عزا، واقعاً مصیبت‌زده می­شوند؛ مگر اشراف، که همیشه درصددند مناسبتی پیش آید تا با ثروت بادآورده­شان، خودنمایی کنند!). بهتر است: دیگران، برای عائله­ی عزابار، تا سه روز، خوراک تهیه کنند و؛ آنانرا، به خانه­ی خود ببرند. اگر بعضی از عزاباران، به خاطر ترس از عرف، توانائی انجام دادن مرتّب این برنامه را ندارند، از یک نوبت و دو نوبت غذا، شروع کنند؛ تا دیگران، اجرای وظیفه را، به حدّ مطلوب برسانند. «۳»ـ برای هیچ مسلمانی جایز نیست: از این غذا بخورد، مگر تنها دو «عائله­ی بالفعلِ» میزبان و عزابار. «۴»ـ بر مسلمانان تکلیف کفائی است که تمام امور میّت را تا تشییع و دفن، انجام دهند. در سایر برنامه­های رفتن به مزار، شرکت نکنید. اگر کسی، بدون عنوان­های رایج، و در غیر آن موعدها، و بدون اعلام، به زیارت قبور برود و؛ طبق موازین دین عمل کند، اشکالی نیست. امّا این روش برگزاری مراسم عزا در مساجد، اگر حالا، به دلیل ازدحامی بیش از گنجایش خانه­ها (در حالیکه این ازدحام­ها، غالباً غیر لازم، و حتّی ناپسند است)، ضروری می­باشد، باید چند شرط، کاملاً رعایت شود اوّل: ترک چای و سیگار و حتّی پذیرائی با آب. اگر غیر صاحبانعزا، در خارج اصل شبستان مسجد، آب آشامیدنی آماده کنند، مانعی نیست. دوّم: هنگامی که یک قاری قرآن، با صدای بلند، مشغول تلاوت است، همه، ساکت باشند؛ حتّی فاتحه نخوانند. فاصله­هائی باشد برای تسلیت و فاتحه و خداحافظی روندگان. در کردستان عراق، جایی غیر از خود مسجد، برای غیر عبادت، می­سازند با نام «چذقه خانه!» که اقدامی است بسیار پسندیده. در تهران هم، کنار بعضی مساجد، سالن­های مخصوص این قبیل مراسم، ساخته­اند. اگر کوشش شود که این «سنّت حسنه»، در جاهای دیگر هم، عملی شود، ثواب دارد. سوّم: این روش استکباریِ بالا و پایین نشستن و سایر امتیازات استکباری را، لااقّل، در مساجد، ترک و منع کنید. خبر از سنّت رسول محبوب ـ‌ص­ـ دارید. چهارم: می­دانید که: اسلام، با هر چه، مختصر نشانه­ای از امتیازات طبقاتی و آداب اشرافی داشته باشد، مخالف است. بنابراین، برنامه­ی ستایش از میّت و خانواده­اش را ـ‌که از همان امتیازات شرک­آلود است‌ـ ترک کنید؛ و به جای آن، سنّت اسلامی را زنده کنید که دعای مغفرت و رحمت است برای مرده و کسانش و همه­ی مسلمانان؛ و استفاده­ی با نیّت خالص است از موقعیّت، برای بیدارگری مردم (همانگونه که، اثر «تلقین» است، اگر به زبان مردم باشد)؛ و برای ترغیب به ترک بدعت­های زیانبار، و برگشتن به راه و روش فطرت پسند اسلام. «۵»ـ در بعضی دهات، مرسوم است: تسلیت گویان، به عزاداران، کمک نقدی یا جنسی می­کنند؛ و فکر می­کنند: با این کمک، صرف غذا در خانه­ی میّت، برایشان، حلال می­شود. اوّلاً: تنها اصل به عذاب انداختن مصیبت‌زدگان برای پذیرایی، نامشروع است. ثانیاً: خود همین «عرفی شدن» غالباً موجب ایجاد فشار بر تنگدستان می­شود. و چه بسا، بدون رغبت، و تنها، از جبر «غصب­الحیا»، ناچارند کمکی کنند. و قبلاً در بحث «هدیه»، راجع به حرام بودن قبول این انفاق­ها، بحث کرده­ایم.

۳ـ اگر برای دیدار خصوصی، به جایی می­روید، به شرطی بر سفره حاضر شوید که: یک­ـ اگر مستخدمانِ خانگی، هستند، آنها هم، به حسب تناسب جمع ـ : زنانه یا مردانه یا «جمیعاً»ـ با شما غذا بخورند، و با حضور یکجای تمام اهل خانه، و همه مانند هم. دوـ اگر همسایه­ی فقیر دارند، خصوصاً در دهات، یا اصلاً «بودار» نپزند؛ یا در فرض توانستن، سهم کافی همسایه­های مستمند را هم تأمین کنند. و در هر حال، خوردن همان لبنیّات و موادّ عمومیِ مقدور در زندگی فقرا، بهتر است. و اگر برای غیر دیدار خصوصی رفتید، در خانه­ی کسی، اقامت نکنید؛ و به حسب شرایط، در مهمانخانه­ها یا مساجد یا سایر اماکن عمومی مناسب، یا هر جای دیگر، سکنیٰ گزینید. و باز، مواظب باشید: «معیون» ـ به معنی اعمّ ـ نخورید. در هر نوع «ولیمه­ی» به معنی شامل آن، این تذکّرها را رعایت کنید، با شرط اشرافی نبودن سفره، به حسب آنچه در سفره است، یا آنانکه بر سفره­اند، و عدم تبذیر (قبلاً گفته­ام: برای پذیرائی از مهمان، مقداری اسراف ـ نه تا حدّ اشرافیّت، و نه با ایجاد حَرَج فراوان برای اهل خانه ـ مجاز، بلکه ـ به اقتضای خصوصیّات و شرایط ـ مستحبّ است).

یادآوری این مسائل، هم برای اصلاح همه است؛ و هم برای الزام خودم، با پیش انداختن مدرک، به رعایت آن­ها، اگر در آینده، در مظانّ تعلّق این تکالیف قرار گرفتم. و اکنون شما، اگر عموماً، و با اعلام، به تعهّد این وظایف، همّت بندید، فشار و حرج عرف­شکنی، بر یک­یک­تان، کمتر می­شود. و همین نوشته هم، به چند دلیل، در تخفیف فشار، کمک می­کند.

۴ـ در دیدار اخیر جمعی از برادران، سؤال و جواب­هایی درباره­ی «اجتهاد و تقلید» و غیره، پیش آمد. همه با تعاون، و کمک­گیری از یادداشتهایی که می­نوشتند، بکوشند، تمام بحث­های آن جلسه را بنویسند؛ و پیش از گنجاندن در برنامه، برای تصحیح بفرستید.

۵ـ می­خواستم: در جواب به سؤال­هایی درباره­ی تکالیف هیأت افتاء، مطالبی بنویسم. امّا جوابی که به پرسش اخیر آنان است، برای همه کافی است.

۶ـ هر زمانی، به اشتباهات گذشته­ام، پی برده­ام (: اشتباهاتی که در دیگران اثر دارد)، تذکّر داده­ام. و اخیراً شرحی نوشتم که: به خلاف تصوّر بعضی از یاران، این کار، واجب است خصوصاً برای «از حجّیّت افتادن». یقیناً شما هم، خصوصاً آنهاتان که فعّالترید، اشتباه می‌کنید. (وگاهی من هم ـ نه از راه «غیب­دانی یا آموزش غیبی!» به آن اشتباهاتتان پی می­برم). آیا آن اندازه، قدرت ایمان دارید که: با اخلاص و با صراحت تمام، برای دیگران، خصوصاً اگر شاگردانی دارید، برای آنان، توضیح دهید تا مشمول فوزِ «الَّذینَ تابُوا، وَ أصْلَحُوا، وَ بَیَّنُوا» گردید؟ یا برای «سبک نشدن!!»، مکتوم می­دارید؟ یا به «تأویلات» می­پردازید؟! یا می­کوشید، همان اشتباهتان به همان حالت، مقبول بماند؟! درجه­ی ایمان خود و یارانتان را، با این مقیاس، خوب می­توانید بسنجید.

<!–[if !supportFootnotes]–>[1]<!–[endif]–>ـ سوره­ی مائده آیه­ی ۵۴

ـ سوره­ی احزاب آیه­ی ۳۷

ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۷۴

ـ اگر توضیحات این موضوع که: «چرا گاهی «هدایت و اضلال» و امثال اینها، به پروردگار نسبت داده می­شود؟»، فراموش شده باشد، یادآوری کنید تا ـ به امید خدا ـ بعداً بنویسم.

ـ منظور این است که برای صاحبان عزا، نه زحمتی داشته باشد و نه خرجی.

ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۱۶۰

نامه پنج

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, خرداد ۱۹, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۰۶
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

همراهان عزیز و محبوبم! السّلام علیکم و رحمة ­الله و برکاته.

در مقایسه­ ی احوال «قلب» و «ذهن»، مسائل این، ساده است و؛ مسائل آن، سخت و پر پیچ وخم؛ و گاهی چنان دست­ نیافتنی و ناشناختنی که حتّی الهی طبیبان متخصّص، و حتّی «رَحمَةً لِلعالَمین»شان ـ­ص­ـ از وقوف، و نفوذ، ناتوان­اند: إِنَّکَ لا تَهْدِی … (کلّیّت تحلیل فرویدیسم درباره­ی دنیای مرموز درون ـ‌ با این قید که: مرض، از «اثر یافته­ها بر قلب» است ـ به­طور اصولی، درست است. اگر مشکلات «ذهنیِ» عمده، نسبت به مهمّی پیدا کنیم، اگر در «دل»مان، دردی ـ‌کوچک یا بزرگ، قابل درک یا نه، و با ارتباط با آن مشکلات یا بی آن‌ـ نباشد، حلّ آنها، آسان است که: تنها «روشن شدن مطلبِ» می­باشد. امّا با بودن «درد»، چنان دشوار می­شود که: ممکن است بعد از «علم کامل»، در موضع «جدل» درآییم؛ و چه بسا، به خصومت گراییم (که منشأ اصلی «تفرّق­ها» همین است): «… ما ضَرَبُوهُ لَکَ، إلّا جَدَلاً. بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ». و به راستی پناه به خدا «از مرض قلب»! (می­دانید: مرض جسمی و مادّی قلب، مهّم نیست؛ مگر احیاناً به­ حسب اثر معنویش بر «قلب» با معنایی که می­دانید)

پناه به خدا از سرانجام مرض قلب که ممکن است: حال ما را، از «نامقبول بودن­های گهگاهی در نزد پروردگار» تا شرمساری آنکه آه بر می­آورد که: «یا لَیْتَنی لَمْ اُوتَ کِتابِیَهْ * وَ لَمْ أدْرِ: ما حِسابِیَه»، و تا سرنوشت حسرت­بار آنان ­که «لا یُکَلِّمُهُمُ اللهُ؛ وَ لا یَنْظُرُ إلَیْهِمْ …» بکشاند! و بر سر دو راهی رفتن به منزلگاه خودساخته، غم­زده و سرافکنده، جدا شدن از صف «صادقین» و کشیده شدن به خلاف جهت آنان را ببینیم! و راهمان، منتهی شود به جایگاه شوم و ذلّتباری که مخاطبان فرمان «إخْسَؤُا فِیهَا؛ وَ لَا تُکَلِّمُونِ»، پس از اعتذارها، و مخاصمه­ها و غیر آنها، بالاخره، به آن می­رسند، تا آنجا که: دیگر، مُهر عناد و لجاجشان، بر زبان­هایشان زده می­شود و «لا یَنطِقُونَ»!

عزیزانم! صدق ایمان و، صفای اصل نیّت­تان، چنان در آن جلسه­ی مبارک، غالب شد که بندهای «بدبینی­ها» و «لجبازی­ها» و «رقابت­ها» و «خودخواهی­ها» و غیره را، از دست و پا و گردن دل­ها گشود و آن حالت زیبای انسانی را به وجود آورد که صدها سالِ با جدال یا تنها بیحال، فدای یک لحظه­ی آن. گیانه­کانم! به جای شرح و توصیف، که بسیار دشوار است، همه، تمام همّتمان را به­کار گیریم تا: هرچه بیشتر به برکت آن حالت برسیم؛ و هرچه بیشتر، آثار آن حالت را، که نماندن «زیغ­های قلوب» و «غلّ­های صدور» است، در درون خود، زنده نگاه داریم تا به امّید مدد الهی، لحظه­ی همیشه محتمَل ترک کسان و یاران، در چنان حالتی باشیم و برویم. خوذشذویِسذکانم! اگر دیگر با احوال قلبی آن حالت، زندگی کنید و، با یاران و مسائل، برخورد نمائید و ـ با استحضار احاطه­ی دائم خدا بر آشکار و پنهان ـ فکر کنید و، با مخاطبان حرف زنید، می­بینید که: خیلی زود، ابر و مه­های «کدورت­ها» یا «اختلاف­ها» یا «اشکال و ایرادها» و یا ـ حتّی ـ غالب «سؤال­ها»، ازآسمان درون و بیرون زدوده می­شود و؛ در نهایت صفا و «بی مسأله بودن»، حرکت و سلوک هماهنگ به­سوی خدا و محبوبان خدا آسان می­گردد. با این امید، از پرداختن به جواب بعضی از سؤالها ـ که به گمانم (اگر اشاراتی هم در بحث آن جلسه، به آن­ها نداشتیم) تنها استمرار آن حالت مبارک، برای منتفی ساختن­شان کافی است ـ حذر می­کنم؛ و فقط به بعضی، که ظاهراً «ذهنی» هستند، جواب می­دهم: ۱ـ در این چند سال، چند بار «ملاقات اداری» پیش آمده و پایان یافته. از چند ماه پیش، دور جدیدی شروع شده، که تا حال، چهار یا پنج بار برگزار شده است. من، طرحی، و یا رأی و نظری برای این دیدارها ندارم. چون ـ گفته­ام ـ که: اصلاً نمی­دانم: «خیر» ـ به معنای اساسی کلمه ـ در چیست. و طبیعی است که نباید طالب مجهول باشم (فَلاتَسألْنِ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ). تنها چیزی که آرزو می­کنم (و در دعا هم، برآن تکیه دارم) این است که خدا «خیر» پیش آورد و میسّر گرداند. و لذا با نام خدا و استغاثه از او، و «تفویض امر باطن و ظاهر به او (: وَ أُفَوِّضُ أمْرِیۤ إلَی الله» و «وَ أصلِح لی شَأنی کُلَّهُ … »)، و بدون حتّی یک لحظه فکر کردن درباره­ی گفتنی­ها به جلسه می­روم؛ و می­دانم که: هر چه پیش آید، ولو ناگوار، «خیر» است (امّا این امر را «اصل» نگیرید. اصل، این است که: انسان، در هر عملِ بیرونی و درونی، مسؤول است) (ادلّه را می­دانید). و می­دانید که: نسبتِ «صدق و تحقّق» در میان «گوارا با خیر» و «ناگوار با شرّ»، عموم و خصوص من‌وجه است. از آیات و روایات این مطلب، خبر دارید. ۲ـ درباره­ی «کار سیاسی»، اولاً: به­گمانم آن­چه تاکنون گفته شده، کافی باشد. ثانیاً «قلب سلیم» ـ طبق مفاد و مفهوم آیات و روایات ـ ، به­دلیل نداشتن و یا تسلیم نشدن به هواها، هماهنگ است با «عقل سلیم». و لذا به بسیاری از وظایف، می­رسد. اگر باز، سؤالی مشخّص  ـ نه کلّی ـ هست، لطفاً بپرسید. ۳ـ أ: بیان ضوابط «مساوات معنوی»، به دلیل قرن­ها فاصله افتادن و بیگانه شدن از «حقوق اسلامی» و از «اخلاق اسلامی»، کاری است مفصّل. و رسیدن به رعایت همه هم، زمانی طولانی می­خواهد. آنچه اکنون، رسیدن به رعایتش کافی است، این­که: کسی، با «بالا و پایین نشستن» و «جلو و عقب افتادن در حرکت و در پذیرایی­ها» و در «مصافحه­ها و معانقه­ها و امثال آن­­ها» و در «تقدیم و تأخیر سلام»، امتیاز نیابد. امّا، اوّلاً بحث داشته­ایم درباره­ی اینکه: هر حرکت انقلابی، برای اصلاح درون فرد و، بیرون فرد و مجتمع، تدریجاً به ثمر می­رسد. و پیش از اجرای هر «اصل اخلاقی یا اقتصادی یا غیر این­ها»، قبلاً حصول آمادگی لازم است (به این موضوع، هم دقیق و هم شامل، برسید). و ثانیاً کسی، گرفتار «بی­ادبی» یا «کم محبّتی» نشود. بحث ادب، و ابعاد و مسائل آن، دامنه­دار است. ضابطه­ای کلّی که از کتاب و سنّت قولی و عملی استنباط کرده­ام، این است: «عدم تعذیب و عدم تحقیر، نسبت به خود و نسبت به غیر». پس، بابصیرتان، دریابند و؛ بعد از مبادله­ی برداشت­ها و دریافت­ها، و رسیدن به «اطمینان در هر وظیفه» برای دیگران بیان کنند (منظور این است که: در فهم، و در بیان مسائل مسلّم نشده، بر درک فردی، تکیه نشود. روش گردانید که: این مسأله­ی مهمّ را هم «شورایی» کنید) (ترتیب این وظیفه هم، به عهده­ی شورا است). مثلاً: ۱ـ به خاطر یک مریض یا یک کودک یا «هر نیازمند دیگر»، ساعت­ها و روزها و سال­ها «خدمت» که در ظاهر «تعذیب خود» است، عبادت است. ۲ـ در برابر مادر یا پدر یا هر فرد سالخورده­تر ـ به شرطی که «شبهه» در بین نباشد ـ ، «تواضع» که ظاهراً «تحقیر خود» است، عبادت است. اگر این مجمل، کافی نبود، سؤال­های مشخّص را بنویسید. ب: امّا درباره­ی «ضوابط إخاء اخلاقی»، اکنون به این «قاعده مانند» اکتفا می­کنیم که: افراد هر مجموعه، بر اصل «تعاون بر برّ و تقویٰ» با مفهوم شامل آن که رسیدنِ فهمی و، علاجی است به همه­ی ایرادها در «درون و بیرون افراد»، و همه­ی مشکل­ها در شؤون گوناگون زندگی فردی و خانوادگی و جمعی و اجتماعی، مسؤول­اند (ولو با کمک گرفتن از غیر ـ مثلاً: شوریٰ ـ). ۴ـ به گمانم در نامه­های پیش از این، درباره­ی نحوه­ی روابط با سایرین، و با مساجد (و در بحث­های دیدار اخیر هم در مورد خاصّ «اشتراط صحّت عقیده­ی امام») توضیحاتی داده­ام. در گذشته هم، گاهی در این زمینه بحث کرده­ایم. اگر باز، سؤالی خاصّ باشد، مطرح فرمائید. ۵ـ چرا اعضای شورا شناخته نشوند؟ اولاً: روش رایج «خود را مرموز گردانیدن یا نشان دادن» پسندیده نیست. ثانیاً: وظایف آنان، چنان نیست که خطری برایشان پیش آورد. ثالثاً: به فرض احتمال خطر، «أحَسِبَ النّاسُ أنْ یُتْرَکُوا، أنْ یَقُولُوا ٰامَنّا …؟!» (بحث سابقمان درباره­ی «تقیّه»، ابعاد مسأله، و حدود جواز و عدم جواز «تُقاه» را بهتر، روشن  می‌کند). ۶ـ اگر شورا، پس از تبادل نظر با صاحب نظران هم، نتوانست: سؤالی، یا ایرادی را حلّ کند، مانند هیأت افتاء، بپرسد. ۷ـ هم در نامه­های قبل، درباره­ی حاکمیّت «ضرورت» ـ با ابعاد گوناگون آن ـ در ارجاع وظایف به هیأت و به شورا، توضیحاتی داده­ام، و هم در بحث­های دیدار اخیر. اگر پس از دقّت لازم، باز سؤالی مشخّص پیش آید، و با «تبادل نظر» یا «تدریس» حلّ نشود، بپرسید. و همچنین: هر سؤال درباره­ی مشکلات اجرایی، و هر موضوع دیگر. ۸ـ در شؤون مختلف زندگی انسانی، گاهی تازه­هایی بدون ترجیح پیش می­آید، که غالباً «ناقص­ها» ناآگاهانه یا آگاهانه، از آن­ها برای جبران نقص، استفاده می­کنند، مانند مدهای لباس و آرایش ظاهر؛ و مانند تعبیرات «در رابطه» و «در راستا» و ترکیبات آن­ها در محاورات، و در ادبیّات؛ و مانند «زیر سؤال رفتن» در سیاست. عزیزانم! چرا من، و حرف­هایم، و نوشته­هایم، زیر سؤال نرویم؟ انتظار من از یاران قدیمی، غیر از آن است که: از اصل­های ۱ـ «مسؤول بودن هر فرد در برابر همه» و ۲ـ «مسؤول بودن هر فرد نسبت به همه» و ۳ـ «غیر معصوم بودن هر فرد از اشتباه» و ۴ـ «منفور بودن تقلید محض با امکان غیر آن» و ۵ـ «غیر حجّت بودن سوای کتاب وسنّت و شوریٰ ـ با مفهومی که می­دانید ـ» (وغیر اینها)، تحت تأثیر عرف­های باطل قرار گیرند (مگر بطور نسبی، که آن هم، مظنّه­ی وجود سؤال و تردید را از بین نمی­برد)، چنانکه: از من، یک «بت» بسازند! بعضی از یاران آشنا به دین در دوران آشفته­ی قیام و انقلاب، با اثرپذیری از این اصل بداصل رایج و اوضاع روز، اصرار داشتند بپذیرم که: حرف­های مرا مانند دستورهای حضرت رسول محبوب ـ­ص­ـ (به دلیل «جامع قیادت»، و استنباط از آیات و روایات)، واجب الاطاعه، بشناسند و بشناسانند! امیدوارم: توضیحاتم را در ردّ این «ضلالت» به­یاد داشته باشند؛ و در صورت لزوم، نادرستی آن را، جز در «اجرائیات، و با شرایط آن» (: بحث و تبادل نظر در «وقت موسّع» و اطاعت «در وقت مضیّق») مانند سپردن وظایف به هیأت و به شورا، و مفهوم ۵ اصل بالا را برای دیگران، بیان کنند. پس، اگر «مسلِم لـله»اید و، «حنیف و غیر مشرک»، هر ایراد و اشتباهم را تذکّر دهید (به توضیحاتی در مقدّمه­ی جوابیّه‌ی اخیر برای کاکه فاروق هم، توجّه فرمائید). درست است که ممکن است: افرادی «دل ناسالم» بخواهند با «ایرادتراشی»، مقاصدی نادرست را دنبال کنند. امّا این امر، نباید: موجبِ «سلب آزادی امر به معروف و نهی از منکر» گردد. نباید: مجوّز تحریف و تغییر افکار و ارزشهای اسلامی گردد. نباید: با نام اسلام، «بت پرستی» را رواج دهد. و نباید: از کسی که امیدوارم ـ لااقلّ ـ نیّتش، خالص باشد، بتی بسازد و؛ وسیله­ای بسازد برای ناخالص ساختن اسلام و، برای خیانت به دین خدا و خلق خدا. خواهرانم و برادرانم! محبّت شما نسبت به من، در صورتی با ارزش است که موافق با محبّت و، با رضای خدا باشد و؛ فردای مرگ و فردای حساب، با آن، خوشحال و سرفراز باشید. اگر این محبّت، موجب تحریف مبانی دین خدا گردد، بلا است و نکبت هم برای امروز و هم برای فرداها؛ هم برای خودتان و هم برای کلّ انسان. آخر، اگر اصلاً من و تمام آثارم و همه­ی شما و همه­ی این نسل و این قرن نباشیم، یک هزارم آن ضرر را، به بشریّت تا هنگام زوال زمین و آسمان، نمی­رساند که تحریف و تغییر یک اصل دینی، آن هم در محدوده­ی «شرک و توحید». اگر هم، کسی، بدنیّتانه، ایراد بگیرد و، بخواهد دیگران را، از راهی که امیدوارم مقبول خدا باشد، بگرداند، به جای توسّل به «بت سازی»، با روش «اُدْعُ إِلیٰ سَبیلِ رَبِّکَ، تا آخر جمله»، مقابله کنید و؛ نگران نباشید. اگر ما هم نباشیم، «فطرتِ» خدایی، «غربایی»


ـ سوره‌ی قصص آیه ۵۶

ـ سوره‌ی زخرف آیه ۵۸

ـ سوره‌ی الحاقه آیات  ۲۵ و۲۶

ـ  سوره‌ی آل عمران آیه ۷۷

ـ سوره­ی مؤمنون آیه ۱۰۸

ـ سوره‌ی مرسلات آیه‌ی ۳۵

ـ سوره‌ی هود آیه‌ی ۴۶

ـ سوره­ی  غافر آیه­ی ۴۴

ـ سوره­ی عنکبوت آیه­ی ۲

 ـ  سوره­ی  نحل آیه­ی ۱۲۵

نامه چهار

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۱۸, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۲:۴۴
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیز و ارجمندم: اعضای محترم شورای مدیریّت! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

مطالبی فراوان هست که می­خواستم برایتان بنویسم. امّا به­خاطر سبکتر شدن کار سنگین­تان، تنها چند فقره را، انتخاب می­کنم که فعلاً مورد نیازترند؛ و به­صورت یک متن واضح می‌نویسم تا ابلاغ و انتقال دادنش به همه­ی برادران و خواهران، آسان­تر باشد. به امید مدد الهی، شرح و توضیح کافی، برای وقتی دیگر.

مطلب اوّل: برای یکی از عزیزان، به تناسب مبالغه­اش در احترام، این داستان را تعریف کردم که: «دیوانه­ی» یکی از مشایخ (اصطلاحی است که بعضی از فرق متصوّفه­ی منطقه­ی خودمان، تازگی­ها، بکار می­برند)، وارد مجلسی می­شود که جمعی از اهل علم و دیگران، حضور داشته­اند. می­گوید: آی جماعت! بلند شوید؛ نامه­ی حضرت شیخ را آورده­ام. بهلول صفتی به‌نام «سه ید عه ­زیِزه  شیُت» ـ‌ به رحمت خدا شاد باد ـ پیش از هر عمل یا حرفی می‌گوید: جا کاکه گیان! ئه گه­ر نامه ­ی عه­زره ­تی شیُخ بیُ، هه ڵ سیِنه وه، نامه ­ی خودا هات چیِ بکه ین؟ مه گه­ر خ‍‍‍وُمان بکوژیِن! راستی، برادرانم! اگر برای من نالایق بی­ارزش، آن اوصاف و القاب را، به کار برید، برای بزرگواران، و ـ‌ مثلاً‌ ـ برای حضرت خاتم رسل ـ­ص­ـ چه می‌گویید؟ یکی از عزیزان واقعاً ارجمندم نوشته بود: «… به خدا بگو که …»!!! ببینید: حتّی بنی­اسرائیلِ بی­رعایت، چنین عبارتی را، به­کار نمی­بردند؛ و حدّاکثر، می­گفتند: «أُدْعُ لَنا رَبَّکَ»! درباره­ی عکس هم، بارها و بارها گفته­ام: اگر در حدّ عکس یکی از دوستان و کسان، رعایت شود، بی­اشکال است؛ و اگر بیشتر، ممکن است به «شرک»، منتهی شود. یاران عزیزم! «مَنْ حامَ حَوْلَ الْحِمیٰ، یُوشَکُ أنْ یَقَعَ فیهِ»[۱]. هیچ حمایی، به اهمّیّت حمای عقاید نیست، آن ­هم در «توحید». مبادا در حیاتم یا پس از مرگم، در قول یا عمل، تکریمی مبالغه­آمیز کنید (و مثلاً: چیزی بر قبرم بیفزائید غیر مأذون)، که زمینه‌ساز «تعدّی از حدود خدا» باشد؛ و حتی تدریجاً به «شرک» خفیّ یا حتّی جلیّ، بینجامد.

مطلب دوم: به­راستی از آن همه اتلاف عمر، پشیمانم. اکنون از بحث­های دور و دراز «ذهنی محض» جدّاً بیزارم، حتّی از بحث­های «فقهی» و «کلامی»؛ و حتّی از بحث­های «قرآنی» جز آنچه برای «تزکیه»[۲]باشد (اگر نیاز به سؤالی ضروری، پیش آید ـ‌ مانند استفتای اخیر هیأت محترم قضا و افتاء‌ـ یا اگر ـ‌احتمالاً‌ـ تدریس یکی از علوم، لازم شود، ادای تکلیف، مرغوبٌ­عنه را، مطلوب می­سازد). اگر کسی از خواهران و برادران عزیزم، سؤالی داشت، در صورت تناسب، با یارانِ «مجموعه­ی اخاء»، مطرح کند. به جواب لازم نرسید، از اعضای شوریٰ، یا هیأت، بپرسد. و چنانچه باز نتیجه­ی مطلوب حاصل نشد، برای این برادر ریش سفید (یا: ریش سفیدتر) بنویسد.

مطلب سوم: قبلاً نظرم را درباره­ی مباحث «اجتهاد و تقلید»، شرح داده­ام. خلاصه اینکه:

هر فردی از ناآگاه­ترین تا آگاه­ترین، در زندگی جمعی، هم به اجتهاد، محتاج می­شود هم به تقلید. منتهیٰ، بالا و پایین بودن آگاهی در هر زمینه، سبب گسترده­تر یا محدودتر شدن میدان نیاز به این یا آن در همان زمینه می­گردد. پس، بدیهی است که با جواز «اجتهاد» و حتّی لزوم آن در شرایط خودش، در فقهیّات، مخالف نیستم. آنچه هست، مخالفتم با «سهل‌گیری فراوان» است، چندان­که حتّی ناآشنایان به علوم مبانی ضروری در شناختن کلمات و ترکیبات قرآنی و حدیثی، به اجتهاد در مسائل عملی دینی بپردازند (که می­توانید: سنگینی زیان آن را هم برای خود آنان و هم دیگران، تصوّر کنید)؛ همچون مخالفتم با «سخت­گیری فراوان»، چنان­که اهلیّت­داران قلبی و ذهنی هم، از اجتهاد حتّی در مستحدثات، منع شوند. اگر «تقویٰ» و «علم به مبانی و مقاصد حتّی در حدّ موضوع» و «فهم» و «ذوق»، جمع شدند، آنگاه، اجتهاد به تناسب شرایط، جایز است، یا واجب؛ والّا، حرام. (امّا همچنان‌که بارها، لفظی، و کتبی در جزوه­ی اوّل یا دوم «دین و انسان» بحث شده، تا زمانی که عامل وحدت امّت یعنی: «شوریٰ» ـ با آن معنی که می­دانید ـ وجود ندارد، باید: اجتهاد، با جستن طرق و وسائل جلوگیری از رفتن به سوی «تفرّق بیشتر» حتّی در شرعیّات، و حتّی در تنها سیاسات، همراه باشد. هرگاه با مدد الهی، مجدّداً شورای اولی­الأمر تشکیل گردید، آنگاه است که: دیگر، «اختلاف نظرِ» لازم از اجتهاد، نه عامل درد شرک­آلود تفرّق، بلکه «رحمت» است و، عامل نیرومند حرکت مثبت امّت). بنابر آنچه گذشت:

اوّلاً: احتیاط مرسوم چند قرنه­ی منطقه را، که به فارغ التّحصیلان علوم و معارف اسلامی، تنها اجازه­ی «افتاء» ـ‌آن ­هم به راجح مذهب‌ـ می­دادند و، «تدریس» (نه اجتهاد)، بالفعل، لازم‌الرّعایه می­دانم؛ و به کسی، اجازه­ی اجتهاد نمی­دهم نه در مذهب، و نه بین­المذاهب، و نه آزاد (یعنی: استنباط مستقیم احکام با کمک ادلّه­ی اجمالی از «ادلّه­ی تفصیلی»). شاید: ۱ـ هم اکنون، کسانی، واجد شرایط باشند؛ و من آشنایی کافی با آنان نداشته باشم؛ و ۲ـ به امّید مدد الهی، بسیاری از عزیزان هم مسیرم برسند به درجاتی که بنده از شاگردیشان بهره گیرم [در اینجا مناسبت دارد به این واقعیّت اشاره کنم که: سابقاً که ناپخته­تر بودم، لذّت می­بردم از اینکه: نکته­ای تازه را درک کنم. امّا الآن که کمی بر «خودخواهی»، غالب شده‌ام، آرزو دارم: یافته­ام را بروز ندهم ـ‌ مگر در صورت لزوم‌ـ تا در جایی، از «ثقه­ای» ببینم. و چه اندازه آرزو می­کنم که: یکی از عزیزانم، یا هر مسلمانی دیگر، آشنا یا ناآشنای بالفعل، در هر جای دور یا نزدیک، به جایی برسد که: در کلّ حرکت دینی، با تمام اطمینان و آرامش خاطر، از پیرویش، لذّت برم!]

ثانیاً: قرنها است که: متأسّفانه، در اکثر مناطق، «اجازه­ی روایت حدیث»، متروک شده؛ و هر کس، با مختصری آشنایی، حدیث روایت می­کند؛ یا حتّی به حدیث، فتویٰ می­دهد (که این، به معنی بالاترین درجه­ی اجتهاد است یعنی: اجتهاد آزاد[۳]). امّا اگر کسی، رأی مرا بخواهد، به کسی، اجازه­ی «روایت مطلق» را نمی­دهم (روایتِ تنها نه فتویٰ، که شأنی بالا دارد)، مگر پس از اطمینان به تقوی و به فهمش، و به تسلّطش در علم به قرآن و در شروط اعتماد به روایت (که این شروط، فراوان است). زیرا «روایت تنها» هم، گاهی، مساوی است با همان فتویٰ به حدیث (= اجتهاد آزاد) در فقهیّات؛ و گاهی هم مساوی است با: نسبت دادن سخنی مخالف دین، در فقهیّات یا غیر آن، به رسول بزرگوار رحمت ـ­ص­ـ ! و راستی، آیا محبّ صادق آن حضرت، به چنین بی­ادبی و چنین معصیت و چنین خیانتی، راضی خواهد بود؟ (امّا ممکن است: گاهی با روایت محدود یعنی: روایت تعدادی معیّن از احادیث، موافقت کنم)

مطلب چهارم: قبلاً درباره­ی تنها رفتار مردان با زنان، تذکّراتی داده بودم. نپرداختن به بحث از روش مثبت زنان، به معنی بی­نیازی آنان از تذکّر نیست. در بینش ما ـ مسلمانان ـ مرد و زن، از نفس و ماهیّتی واحدند با «ذاتیّات» و «اعراض عامّ» همانند. اگر احوال جامعه­ای، موجب عدم سلامت روحیّات هر کدام گردید، دیگری نیز، معمولاً گرفتار می­گردد (هر چند با تفاوت نوع و درجه­ی گرفتاریها. زیرا ممکن است: به تناسب شرایط خاصّ اجتماعی، یا روانیِ متناسب با تفاوت «وظایف» و «جسمیّات» (که این دو، متناسب هم­اند)، «خاصّه­هایی» متفاوت را دارا باشند). امّا چون در جوامع گرفتار اخلاق مادّی، معمولاً بُرد با «مادّه» است (به­ معنی اعمّ)، و «اَلحَقُّ لِمَن غَلَبَ»، مردان ـ‌که به تناسب همان شرایط، و جسمیّات و وظایف، قوی­ترند‌ـ اگر فردی، هر چند از نظر عقیدتی واقعاً مؤمن، دارای اخلاق مادّی باشد، از قوی‌تر بودن، برای ناز فروختن و، زورگویی نسبت به زن، استفاده می­کند! (حتّی ممکن است: نسبت به فرزندان خردسال هم که «فعلاً» ضعیف­تر از پدرند!) به این دلیل بود که: برادران را، بیشتر نیازمند تذکّر دیدم (آخر هر چند صمیمانه بخواهیم: پیرو اسلام باشیم، و حتّی در عقاید و افکار، اصلاح شده باشیم، باز پیمودن مسافت طولانی مابین «اخلاق مادّی» تا «اخلاق دینی» ـ که «تزکیه»، ثمره­ی آن است ـ کاری است وقتگیر و دشوار). ولی اکنون برای دختران و خواهران عزیزم هم، چند تذکّر را ضروری می­دانم:

در هرگونه رفاقت دو نفر ـ‌خواه زن و شوهر، یا غیر آنان‌ـ «بهترین، و خوشبخت­ترین رفیق،آن است که: رفیق را در جهت کمالات، حرکت دهد». همان­گونه که: مرد پیرو واقعی قرآن، آن است که: «خَیْرُکُمْ لِأهْلِهِ» باشد، زن پیرو واقعی قرآن هم، آن است که: برای شوهر و فرزندان، با محبّت و دلسوزی، تشویق­گر به «تقویٰ» و «محبّت» و «صله­ی رحم و روابط»، و «صبر و استقامت» باشد؛ نه اینکه آنان را، با بدگویی از دیگران، یا حسد به این و آن، و امثال این رذائل و بی­شخصیّتی­ها، به سیاه­دلی و، بدخویی و، قطع رحم و رفاقت و، «هه­لُپه هه­لُپ» برای مادّیات به خاطر «تجمّل و زیاده­طلبی»، و کم تحمّلی در برابر سختی­ها و گرفتاری­ها و، رقابت پست با مال­داران، گرفتار کند. امیدوارم همین «اشاره­ی تمام کوتاه»، برای همه­ی خواهران و دختران ارجمندم که خود را پیرو مکتب قرآن می­شمارند، کافی باشد. زیرا درست گفته­اند که: در غالب امور، «عاقلان را، اشاره­ای کافی است». در اینجا این مسأله­ی مهمّ را هم اضافه کنم که: تکلیف مسلمان، ترک آمد و شد با خانه­ی یتیمان، به­خاطر حذر از تحمیل خرج به آنان نیست. بر عکس: به منظور جبران خلاء محبّتی، و مراقبت در پرورش سعادتمندانه­شان، نوازش و، آمد و شد را باید بیشتر کند. امّا با روشی عادی، نه تحقیرآمیز و دل­شکن، بکوشید که: کمتر، تحمیل خرج کنید؛ و به هر صورت که پذیرایی لازم آید، در نظر داشته باشید: به طریقی احترام­آمیز، و به­طور تقریب، هزینه­ها را جبران کنید که اجرتان، بسیار عمده خواهد بود. تعبیر خواب یکی از برادران که: «در خواب به حضور مبارک حضرت رسول ـ­ص­ـ شرفیاب شده بود؛ و آن سرور، مبلغی از پول آن برادر را، برداشته بودند»، همین است (امّا اینجا، مناسب تفصیل نیست).

مطلب پنجم: می­دانید که: حاصل شدن «اعتماد درست و بجا» به اشخاص، در طول تجربه و رفاقت پیش می­آید. رفاقت طولانی من با بعضی از یاران قدیمی ـ‌که بسیاری، از دوران کودکی­شان شروع شده‌ـ ، موجب این اندازه از اعتماد گردیده که: اگر در موضوعی، با آنان مشاوره کنم، می دانم: آنچه را که می‌دانند ‌ـ‌خواه درست بدانند یا نادرست‌ـ صادقانه بیان می­کنند. کاکه سعدی و کاکه فؤاد و کاکه ماجد و کاکه هادی از جمله­ی آن یاران هستند. امّا این اعتماد، به­ معنی تصوّر بی­عیبی نیست. و می­دانم که بعضی از آنان، تلاشی بسی کمتر از دیگران دارند و؛ مشقّت کمتر کشیده­اند (آخر «صداقت»، صفتی است جدا از این امور مهمّ). و نیز می­دانم که: در میان عزیزان هم­مسیر ـ‌‌ برادران یا خواهران ـ غیر از عدّه­ای دیگر نیز که می­شناسم، ممکن است: ده­ها و صدها نفر باشند کاملاً با صداقت و شایسته­ی اعتماد. ولی چون «مَا کَانَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ»[۴]، بشرِ محدود الإدراک، بدون رفاقت و تجربه­ی لازم، نمی­تواند به: «واقعیّت­های یقینی» هم، پی برد. امّا دلیل اینکه: در ملاقات­ها، معمولاً با چهار نفر مذکور، دیدار دارم، شرایطی است که وجود دارد. اگر در زندان سنندج یا هر شهر دیگر بودم، معلوم است که: دیدارهای ملاقات، با کسانی دیگر از یاران مورد اعتماد ـ‌که الحمدلله، زیادند، و خدا بیشترشان کند‌ـ پیش می­آمد. پس، این اعتماد، و این دیدارها، موجب تحریک حسّاسیّت، و یا ـ خدا ناکرده ـ سوءظنّ نگردد. دل مسلمان، پاک است از بسیاری از گمان­ها. زیرا ممکن است بعضی از آن بسیار، «گناه» باشد؛ که گناه، او را پست و کوچک می­کند؛ و از محبوبیّتش نزد خدا و محبوبان خدا می­کاهد. و اگر گرفتار چنان آلودگی قلبی ـ در این مورد خاصّ یا هر مورد دیگر ـ بوده­اید، بکوشید: با پشیمانی و توبه­ای صمیمانه و نصوح، دوباره، «دلِ» خود را جلا دهید. بدانید که: محبّت و، حسن ظنّ بی­مورد، برای «قلب»، ضرر ندارد؛ حتّی خیر هم دارد (هر چند ممکن است: گاهی، اگر با «حذر»، همراه نباشد، ضرر مادّی، ازآن بار آید. امّا اگر با «حذر» همراه گردید، این ضرر هم پیش نمی­آید).

مطلب ششم: همه می­دانیم که: حفظ صحّت، از مهمترین واجبات است؛ و می­دانیم که: در وظیفه­ی حیاتی «نظافت»، نظافت خوراک و ملابسات آن، مقدّم است بر همه. من هم، در زندان­های عمومی، با شنیدن اظهار نظرهای آگاهان (که در آنجا، به ­خلاف حالت کاسب‌کارانه‌ی بعضی از پزشکان، همه­گونه معلومات خود را، صادقانه، عرضه می­کنند. و ممکن است: اثر اخلاق مادّی در آنجا، تحریک­شان به رقابت در «هر چه درست­تر گفتن» کند!)، دانسته­ام که: ظرف روحی، نظافت بردار نیست و؛ موادّی زیانبار از آن، وارد غذاها می­شود که ممکن است: تدریجاً به سلامت جسم بعضی، صدمات عمده بزند. بنابراین مسلّمات، سفارش می‌کنم که: بکوشید، ولو با تعاون، و حتّی با کمک مکتب به کم­دست­ها، همه­ی پیروان مکتب، به­جای ظروف روحی (که سابقاً چون به مضرّاتش، آگاه نبودم، به­دلیل ارزانی و غیر شکستنی بودن، طرفدارش بودم) ظروف دیگر، و خصوصاً ورشوی ـ که از مسِ تمیز کرده هم، تمیزتر است و ممکن است خیلی گران­تر هم نباشد ـ تهیّه کنند. درست است که: گران ­قیمت است؛ امّا اگر عمر طولانی آن ­را به حساب آوریم، در مقایسه با ظروف ملامین هم ـ‌که بالنّسبه تمیز است؛ امّا نه مانند ورشو‌ـ ، خیلی ارزان در می­آید. زیرا اگر با کارد و سایر برنده­ها و خراشزن­ها، خراش نیابد، معمولاً تا نسل­ها، خراب نمی­شود. و در هر حال، چون شرعاً جایز نیست، استفاده از ظروف روحی ـ جز در اضطرار ـ ، ادامه یابد، نباید قیمت­ها را مقایسه کرد (واردان به «اصول»، این مسأله را توضیح دهند). اگر به مقدار زیاد سفارش دهید به کارخانه­ها و با مسؤولیّت و نظارت اشخاص وارد به کار، اقدام کنید، طبعاً نتیجه، ارزان­تر و بهتر خواهد بود. امّا از حالا به این چند نکته توجّه کنید که: ۱ـ دستگیره­ها، جدا ناشدنی و، غیرشکستنی باشد. ۲ـ ساختمان ظروف، ساده و بدون زاویه­های حادِّ ناسازگار برای نظافت، باشد. ۳ـ کاسه و بشقاب و، سایر ظروف، دارای لبه­ی تاخورده نباشند که کثافت، در زیر آن می­ماند و، پاک نمی­شود؛ و حتّی شستن آن، موجب ناتمیزتر شدنِ هم خود ظرف، و هم سایر ظروف می­گردد.

 

 

                                                         دعا گوی سعادت روزافزون همه: برادرتان : احمد

                                                                                                       ۲۲/۱۱/۶۹

 

 

 

 

 

 


[۱]ـ روایت 

[۲]ـ این، به معنای غیر لازم بودن بحثهای دیگر نیست. بلکه بخاطر توجّه به اصل «اَلأهَمُّ، فَالأَهَمّ» به نسبت حال خودم و شما و دیگران است.

[۳]ـ دیگر دوست ندارم: اصطلاح «اجتهاد در دین» را بکار برم. زیرا شبهه­ انداز است.

[۴]ـ سوره­ی آل­عمران آیه­ی ۱۷۹ 

نامه سه

نگارش شده در تاريخ : جمعه, خرداد ۱۷, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۱
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرّحمن الرّحیم

… ثُمَّ أوْرَثْنَا الْکِتابَ الََّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا. فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ؛ وَ مِنْهُم مُقْتَصِدٌ؛ وَ مِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللهِ.[۱]

همراهان عزیزم! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته. در تاریخ ۳۰/۴/۶۹ نامه­ای برایتان نوشتم؛ که این نامه، تتمّه­ی آن است. امیدوارم تاکنون آمادگی ذهنی و قلبی، تا آنجا رسیده باشد که: هر دو با هم، منتشر شوند و؛ به­دست همه­تان برسند.

در آن نامه، وعده دادم که: دو مجموعه را، برای تصدّی وظایف بالفعل مکتب قرآن، تعیین کنم. امّا چون سالها است از شما عزیزان ـ دیده و نادیده ـ دورم؛ و اکنون هم، گرچه وضع ملاقات، بهتر شده، امّا باز چون امکان تماسّ و مشاوره، از جمیع جهات، محدود است، نمی­توانم به اطمینانی که اساس تصمیمی قطعی و نهائی است، برسم. و چون اصل «ما لا یُدرَکُ کُلُّهُ (جُلُّهُ)، لا یُترَکُ کُلُّهُ» در امور لازم، درست است، با امید به رحمت همه جانبه­ی الهی، و با درک این امر که: شاید در میان شما، با اهلیّت­تر از بعضی انتخاب شدگان، باشند؛ و شاید در بین منتخبان هم، کسانی با صلاحیّت کمتر از حدّ لازم، پیدا شوند، فعلاً اعضای دو مجموعه را به­طور موقّت، تعیین می­کنم. خداکند: نیّت سالم همه، چنان کند که زحمتهایشان، موجب رضای خدا گردد؛ تا برای خودشان، ذخیره­ای مبارک باشد برای روزی که «یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أخِیهِ…»[۲]؛ و برای مردم، مایه­ی خیر و برکت.

امّا پیش از معرّفی آنان، توضیحی را درباره­ی «سالم بودن نیّت»، مفید می­دانم، نه تنها برای آنان، بلکه برای همه­ی عزیزان دیده و نادیده­ام که یقیناً راضی نیستند: عمر کوتاه و زودگذر را، پوچ و بی ارزش، هدر دهند. انگیزه­ی چنین انسانهایی در هر قول یا فعل، ممکن است به یکی از سه حالت باشد: ۱ـ گاهی، محرّک، تنها خواست و رغبت است؛ و دیگر، توجّهی نمی­شود به اینکه: آیا موضوع، خداپسند است یا نه؟ ۲ـ گاهی، شخص، بنا بر رغبت خود، تصمیم می­گیرد؛ و بعداً می­کوشد: تا موضوع را، خداپسند، به خود بقبولاند (مانند ماجرای «فه­قیه­که‌و توُکلُ خه­یاره­کان». یا مانند روش خودم در کار حدود دو سال تأمین معاش؛ که‌ ـ‌الحمد لله‌ـ گرفتاری پر برکت زندان قزل قلعه پیش آمد؛ و دیگر ـ‌تا حدودی‌ـ بیدار شدم. این مطلب را ـ‌ مانند همان داستان «فه­قی و توکل خه­یار» ـ در همان روزهای پس از زندان، برای بعضی از عزیزان، تعریف کرده­ام). ۳ـ گاهی، شخص، پیش از گرفتن تصمیم، صمیمانه به ارزیابی موضوع می­پردازد. آنگاه اگر مطمئنّ شد که: مورد رضای خدا است (خواه، واجب باشد یا مستحبّ و یا مباح)، تصمیم می­گیرد؛ وگرنه، صرفنظر می­کند. امیدوارم: هم آگاهی، و هم اخلاصتان، در آن حدّ باشد که: توضیحی درباره­ی سه صورت، و مسائل هر یک، لازم نباشد. امّا یک «راه عملی»، برای رسیدن به درجه­ای از فهم و کمال، که: به پوچی و فنا شدن حتّی یک «عمل»مان (به معنی اعمّ) با زمان و با حیات فنا شونده­ی دنیا (مانند: ألّذِیْنَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الحَیوٰةِ الدُّنیا[۳])، راضی نباشیم؛ و همّتمان، چنان بلند باشد که: همه­ی اعمالمان، مشمول درجه و ارزشِ «إلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ؛ وَ العَمَلُ الصّالِحُ یَرفَعُهُ»[۴]، گردد، این است که: درباره­ی اقدامهای مهمّ ـ که کم پیش می­آید ـ ، خود را عادت دهیم (از قبیل سفارش حکما به تأمّل پیش از گفتن): هیچ تصمیمی نگیریم تا با ارزیابی صمیمانه و بدون خود فریبیِ شخصی یا با تشاور با سایر صلاحیّت­داران، اطمینان یابیم که: موضوع، مقبول خدا است؛ و آنگاه، تصمیم بگیریم. اگر مدّتی، به این روش، پایبند شدیم، تدریجاً چنان می‌شویم که پیش از هر اقدامی کوچک هم، به ارزیابی صادقانه­ی موضوع بپردازیم؛ و هرگز دلمان به اقدامی راضی نشود تا از این طریق، به ارزشمند بودن و هدر نرفتن آن، اطمینان یابد. و امّا اینکه: چرا در نظم و نثر، بر این قبیل تذکّرها، زیاد اصرار دارم، دلیلهای فراوان دارد. یاران دیده و نادیده­ی عزیزم! درباره­ی خواهران و برادران جوان و نوجوان شما، بی­ادبی نمی­دانم: اگر محبوبیّت­تان را، با فرزند «تاقانه»ام محمّد ژیان گیان، مقایسه کنم. امّا به­راستی درست­تر آن است که بگویم: محمّد ژیان را، به اندازه­ی یکی از شما دوست دارم. زیرا محبوبیّت مهمّ و عمده­ی او هم، به این جهت است که: مانند شما، در مسلمانی، صادق است و خوش نیّت و خیرخواه مردم و دلسوز ستمدیدگان و الحمد لله ربّ العالمین. یادم هست: هنگامی که تازه تمییز یافته بود و؛ به صفایش در مسلمانی (هم از جهت فردی و هم از حیث رابطه با دین و خلق) پی بردم، به او گفتم: رُوُلُه گیان! تا حالا تو را از جهت عاطفه­ی نَسَبی و محبوبیّت کودکی، دوست داشتم. امّا از حالا که رشد یافته­ای، و در مسلمانی، صادق و

متن کامل



[۱]ـ سوره­ ی فاطر آیه ­ی ۳۲

[۲]ـ سوره­ ی عبس آیه­ ی ۳۴

[۳]ـ سوره­ ی کهف آیه ­ی ۱۰۴

[۴]ـ سوره­ ی فاطر آیه­ ی ۱۰

نامه دو

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, خرداد ۱۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۳۷
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بِسْمِ اللّهِ الرّحمٰنِ الرَّحیم

اَلحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِین. وَ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَکاتُهُ عَلیٰ إِمامِنا وَ هادِینا إِلیهِ مُحَمَّدٍ. وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ المُخلِصِین. بِسْمِ اللهِ، و بِاللهِ، وَ مِنَ اللهِ، وَ إِلیَ اللهِ؛ وَ عَلیٰ بَرَکةِ اللهِ، وَ عَلیٰ مِلّةِ رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّی اللهُ و سَلَّمَ و بارَکَ عَلَیهِ وآلِهِ، وَ أََلْحَقَنا بِهِم ـ . ِبسْمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیم. وَ لا حَولَ و لا قُوَهَ إِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیم.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

« . . . إِنَّ اللهَ یُضِلُّ مَنْ یَشآءُ؛ وَ یَهْدیۤ إِلیهِ مَنْ أنَابَ: أَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ  قُلُوبُهُمْ ِبذِکْرِ اللهِ»[۱]

یاران عزیز و همراهان محبوبم! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

به­راستی معیاری نمی­شناسم که آرزوهای خیرم برای یک­یک شما را بسنجد. آرزوی اوّلم اینکه: دلهایتان، همیشه، با نور یاد و محبّت خدا و رسول و آرزوی نیل به رضای خدا، چنان روشن و گرم باشد که شیطان در آنها مرصد و منفذی نیابد، و همه­ی خاشاکهای «شرک مخفی» ـ که سر خواباندن صریح یا مرموز است برای وساوس شیطانی و تمایلات خوش آرایش و معروف نمای نفسانی ـ در آنها بسوزد. درون و بیرونتان چنان باشد که بدون خود فریبی و «تزیین ابلیسی»، در حال هر عمل باطن و ظاهر، مطمئنّ باشید که: خدا در آن حال، دوستتان دارد. زندگی درونی و بیرونی­تان، چنان زیبا و محبوب خدا باشد که لحظه­ی «مرگ»، مبارکترین و خوشترین لحظه­های «حیات»تان باشد. آنگاه که به لبّیک ندای دلپذیر و حیاتبخش «ارجعی» می­شتابید، «راضی و مرضیّ» با این جهان و همه­ی جهانیان، وداع کنید و؛ به استقبالِ استقبال­کنندگان مشرّف به اضافه­ی تشریفیِ «عبادی» بروید. خدای منّان، نصیبتان فرماید؛ و این برادر نالایقتان را هم ـ مانند شما ـ با آن خلعت، سعادتمند گرداند. و آرزوی دیگرم اینکه: چنان صمیمانه، و تنها از راه مورد پسند خدا، با هدایت مردم مظلوم و محروم، و برگرداندن امانتِ دین خدا به بندگان خدا، زندگی کنید که اجابت کنندگان شایسته­ی فرمانِ «. . . أَنْ تُؤَدُّواْ الْأَماناتِ إلَیٰ أهْلِها»[۲] باشید تا دعای «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتََّقِیْنَ إمَاماً»[۳]ن تان، دعایی روا باشد؛ و با باریدن بارانهای رحمت بر آن گرفتاران، مستجاب گردد.

امّا یاران عزیزم! هدف، هرچه با عظمت­تر باشد، حرکت به سوی آن، دشوارتر است؛ و احتمال دچار شدن به خطاهای بزرگ و کوچک، فراوانتر. تفصیل و شرح این امر و مسائل گوناگون و بی­شمار آن برای هر مخاطب هم، خارج از ظرفیّت یک نامه یا رساله و یا کتاب است. کاری است که هر مخاطبی، تنها با التزام مفاد «کُونُوا مَعَ الصّادِقِیْنَ»[۴] ـ به معنیِ هم صداقت باطنی، و هم رفاقت ظاهری ـ به فهم تفصیلی آن، نایل می­گردد. (امیدوارم رفاقتهایمان با همدیگر، وسایلی برای تحقّق این فیض باشد). و آنچه، چنان رفاقتی را، ثمر بخش می­گرداند (که مآل آن، رفاقت نبیّین و صدّیقین و شهداء و صالحین است در دوره­ی حیات راستین)، اخلاص در نیّت است و، تعهّد در عمل باطن و ظاهر. ذات وجود این اساس، چنان مهمّ است که: با وجود آن، حتّی بدون آن وسیله هم، می­توان با مراقبت و محاسبه­ی مستمرّ و جدّی خود، و با بهره­گیری از تجربه­ی خود و تجربه­داران، به فهمی اجمالی از مسأله رسید، با همان ثمره­ی وجود وسیله برای خود، و در دنیا هم ـ پیش از آخرت ـ، برای دیگران (اگر آن «دیگران»، «اهل» باشند، که ظاهراً و الحمد لله، مردم ما هستند). و تنها این مجوّز است که به من نالایق، جرأت اندرز و عرضه کردن ماحصل تجربه­های فراوان عمر پنجاه و چند ساله را می­دهد؛ و این امید هم که: شما در راهتان به سوی خدا، چنان «عاقل و جدّی» باشید که از «پند بر دیوار» هم، بهره گیرید.

از همه­ی مسائل تجربه­آموز گذشته­ام، تنها دو فقره را ـ که مناسب حال فعلی بعضی از «سرشناسان» شما است ـ برایتان تعریف می­کنم (در گذشته هم گاهی درباره­ی هر یک از آنها، با کسانی از یاران شرایط زمان آن مسأله­ها، صحبت کرده­ام):

۱ـ از سالِ ۴۳ ـ که به نادرست بودن «اصل مسیرِ»گذشته­ام پی بردم ـ متوجّه مرضی دردناک و صعب العلاج در «خود»م شدم، که از آن با اصطلاحات «تعارض درونی» یا «دوگانگی شخصیّت» تعبیر می­کردم. آن مرض، به­طور خلاصه این بوده (و هم هست) که: می­فهمم: باید چگونه باشم؛ و صمیمانه هم آرزو دارم. امّا نیستم؛ و ـ ظاهراً هم ـ نمی­توانم باشم (یا ـ لااقلّ ـ برایم، بسیار دشوار است). با ارزیابی چند مسأله­ی ذهنی، و گاهی هم عملیِ طرق متعدّد، به چنین نتیجه­ای رسیدم که: یا چند ماهی در جوار «روضه­ای با نفحات جنّت»، بی نام و نشان، خادم و مجاور گردم؛ و یا چند سالی، به­صورت یک «فه­قیُ»ی گمنام، و با نامی غیر نام واقعیم، و با اظهار داشتن سوادی ابتدایی، و ـ در صورت لزوم ـ در حدّ      «سوخته ییِ»، به دیارهای دوردست بروم. سالهای اول دهه­ی ۵۰، شرایطی پیش آمد که: از مهجور ماندنِ ناشی از «تحریم سیاسیِ» قدرتمداران زمان، رهایی یافتم؛ وـ بالأخره ـ آمد و شدها و بحثها و درسها پیش آمد. این زمان، ناراحتی روحیم از وضع درونیم، افزون گردید. زیرا می­دانستم: «شهرت» برای ناپخته، می­تواند آفتی بسیار خطرناک و سمّی بسیار کشنده گردد هم برای او، و هم برای دیگران. و لذا در این دوره، رغبتم به تمسّک به یکی از آن دو برنامه (یا کاری با اثر آنها)، شدّت یافت. و اکنون هم ـ هر چند دوری و مهجوری حاصل از زندان و تنهایی ۵ ـ ۶ ساله­ی انفرادی، از جهاتی ـ بِإِذنِ اللهِ وَ عَلیٰ بَرَکَتِه ـ می­تواند مفید باشد ـ باز همان رغبت باقی است؛ گرچه ترس دارم: نتیجه­ی منفیِ «گم شدن طولانی» برای غیر، بیش از فایده­ی آن برای خود باشد. [و اگر مشیّتِ با رحمت الهی، بیرون آمدنم را مقرّر فرماید، ممکن است صورتهایی عملی ِبی­آثار نامطلوب، و بدون حالت «انزوا»، برای «مقابله با عوارض و آفات شهرت» خودم و عزیزانم، اجرا کنم].

۲ ـ هرگاه در سالهای تحریم، و پس از آن، مناسبتی پیش می­آمد و، دراجتماعی، سخن می­گفتم، متوجّه می­شدم که: گاهی خطر «ناخالص شدن نیّت» در اثنای بحث، با عارض شدن آفت «عُجب»، داشت، خدمتم را به خیانت ـ لااقلّ نسبت به خود ـ تبدیل می­کرد. در آن حین، با لحظاتی سکوت، به دعا با دو جمله­ی قرآنیِ «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً؛ و ألْحِقْنِی بِالصَّالِحین» متوسّل می­شدم. و گاه تصمیم می­گرفتم: بحثم را زودتر تمام کنم؛ یا حتّی قطع کنم. و پس از تجربه­ای طولانی، و خواندن جمله­ای از حضرت عمر ثانی ـ سلام­الله و رحمته و برکاته علیه ـ در کتابی،  از«ظریف­گویی» بیزار شدم (مگر با یک مقتضی).

عزیزان محبوبم! راه­های نفوذ شیطان ـ که غالباً از«نفس امّاره» است ـ به تناسب آمال و احوال، تفاوت می­یابد. ممکن است شخصی، در موضوعی، حالت «اطمینان نفس» داشته باشد؛ امّا همین موضوع برای دیگری، «مزّله» گردد.

برای مردم عادی، آفتهای بسیار کشنده­ی «حبّ شهرت» و «عُجب» یا اصلاً عارض     نمی­شوند؛ و یا بسیار کم­قدرت پیش می­آیند.

امّا برای افرادی از شما که از دریاهای کرانه ناپیدای «کلمات الهی» حروفی می­دانید         ـ آن­هم طبق دانستنی ضعیف نه محیط (زیرا «لا یُحِیطُونَ بِشَیءٍ مِنْ عِلْمِه»[۵]) ـ و ـ پناه به خدا ـ می­توانید «اظهار وجود» و «ابراز شخصیّت» کنید، و بخصوص چند نفری از آنها که به سلاح نیرومند معارف اسلامی ـ با تناسبش با عنوان و مسیرمان، و جاذبه­اش در فطرت سالمها ـ مسلّح­اند. خطر دچار شدن به آفتهای فاسد کننده­ی «عُجب» و «حبّ شهرت» ممکن است چنان تدریجاً در درون لانه کند، که در صورت عدم مقابله­ی سخت و خشن ایمانی، تدریجاً با این آفتها انس گیرید؛ و حتّی در خود، نشأ و نمایشان دهید، تا آنجا که ـ خداناکرده ـ سرانجام برسید به «تزیین شیطانیِ» آنها که: بدی می­کنند، که: خیانت می­کنند، که: خیانت به خود و خلق را در جلوه­ی خدمت جا می­دهند: که: حاصل تلاششان، محدود است و گم است در عمر زودگذر و فنا شونده­ی دنیا، امّا فریب­خورده­های مظلوم، آن خودخواهان خود باز (یا: خوُ په­رسانی خوُ دوُرُ) «یَحسَبُونَ أنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»[۶]! ای پناه به­ خدا! ای پناه به خدا! ای پناه به خدا!

و محبوبان عزیزم! این نگرانی برادر مهجورتان، «خیالی و توهّمی» نیست. مبادا                   ـ خداناکرده ـ تخمکهای همان آفتها، مرض خودپسندی را در برابر «ذکریٰ» تحریک کنند (مانند آنکه: إِذَا قِیلَ لَهُ: اتَّقِ اللهَ، أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ[۷])؛ و اطمینان کاذب در امان بودن و ماندن را به وجود آورند. به جان همه­تان ـ که مقدار محبوبیّت­تان در دلم، چندان فراوان است که تنها خدا  می­تواند بداند؛ چندان است که: برتری یک­یک­تان را ـ حتّی نادیده­هایتان را ـ نسبت به خودم، از عمق دل، آرزو دارم ـ منِ در «تجربه» پیر شده، به خودم، نه اطمینان، بلکه کمترین اعتماد هم ندارم؛ و بسیار هم در معرض «سمباران» قرار می­گیرم؛ و به حقیقت، جز رحمت الهی، مایه­ی امیدی ندارم که بتوانم ایّام یا سالهای مانده­ی عمر را ـ اگر مانده باشد ـ ، سالم به پایان برم؛ و به سرانجامِ «أَلَّذیۤ آتَیْناهُ آیاتِنا؛ فَانسَلَخَ مِنْهَا؛ فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ؛ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ»[۸] گرفتار نشوم. فَلا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِاللهِ العَلِیِّ العَظیم.

و اکنون با توجّه به مقدّمات بسیار مجمل گذشته، و با امید به رحمت و برکات الهی و تحقّق مصداق «إِنَّ الذِّکْریٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنینَ»[۹]، چند نکته را که هم برای در امان ماندنتان از شرّ «شهرت دوستی» و «عُجب» مفید می­دانم، و هم برای پر ثمر بودن عمل و جهادتان برای خودتان و برای مردم مظلوم، تذّکر می­دهم:

۱ـ وقتی از وضع «مجمع» با خبر شدم، تعجّب کردم که: چگونه راهی رفته­اید که نه با موازین دین می­سازد؛ و نه با روش عرف؟ اگر از روش انتخاب اعضای شورای اسلامی پیروی کنید، باید تمام «اهل بیعت» (در مسیر ما) رأی دهند [و این اصلِ مسلّم کتاب و سنّت در بیعتهای پیش از هجرت و پس از آن، دلیل اشتباه بودنِ «رأی به عدم شرکت زنان در رأی­گیریهای عرفی امروزی» است]. و اگر ـ اضطراراً ـ روش عرفی رایج در مجموعه­های قراردادی (یا: شخصیّتهای حقوقی) را سرمشق سازید، باید از تمام آنهایی که حضورشان، بی­دردسر است، رأی­گیری شود، تا آنچه به وجود آمده، طبق عرف، «مجمع عمومی» باشد. (به­هرحال، به­دلیل انتفای بعضی از شرایط و شروط «اجماع امّت» ـ که راه را گم نمی­کند ـ دچار شدنتان به اینچنین اشتباهی، دور از انتظار نیست.) و اکنون که ـ الحمدلله ـ داشتن ارتباطمان با یکدیگر، تا حدودی، میسّر شده، طبق موازینی که می­دانید، و به­دلیل اشاراتی که گذشت، به انحلال آن مجمع و شورای منتخب آن، و به تشکیل دو مجموعه­ی دیگر رأی می­دهم: ۱ـ شورای مدیریّت ۲ـ هیأت قضاء و افتاء. امّا درباره­ی اعضای هر یک، و وظایف جمعی یا مادون جمعی آنها، به­دلیل دوری و نابلدی از بعضی شروط، بدون «مشاوره­ی از نزدیک یا دور»، نمی­توانم تصمیم بگیرم.

۲ـ در جلسه­ی تصمیم­گیری برای همراه شدن با نهضت منتهی به انقلاب، ضمن توضیحاتی گوناگون، اشاره شد که: فعّالیّتهای سیاسی لازم برای همراهی، در صلاحیّت حالای ما نیست. ولی به ­حکم ضرورت و به ­عنوان تکلیفی ثانوی باید وارد آن شویم.

و راستی به­قدری، طیّ این مرحله­ی اضطراری دشوار بود که: وقتی اقوال و اعمال آن دوره را ارزیابی می­کنم. می­بینم: کمتر پیش آمده که دچار اشتباه نشده باشیم؛ و تنها مسأله­ی درست، اصل مسیر (یا: ـ به اصطلاح روز ـ استراتژی حرکت) بود. شما هم حتماً بعضی از احوال آن ایّام را مانند هوسهایِ: «تشکیلات سازیِ حزبی» و «تدوین ایدئولوژی» و «تألیف کتاب شناخت»، و یا هوسهای بچگانه­ی سرشناس شدن و «صاحب حرکت» گشتن بعضی (که نمی­توانستند: آینده­ها را تصوّر کنند)، و غیر اینها، به­یاد دارید. اما ضرر خطرناک آن اوضاع برای مخلصانِ  در خدمت به دین و خلق، گم شدن در تار و پود پر پیچ و التوای کش و قوسهای سیاست دنیای پر از نیرنگ و فریب ماهرانه­ی امروز است. با تبعات خطرناکتر آن که بالأخره، منتهی به همان شهوت «شهرت» می­شود؛ و میل به «برتر بودن در میان همراهان» و هوس معتبرتر بودن از دیگران، حتّی «یاران» را می­آفریند (و پناه به­خدا که اگر یکی از ما، در حال گرفتاری با این امراض بمیرد، به جای «سلام ملائکه» و سایر برکات از لحظه­ی شروع مرگ به بعد، با چه شرمساری­ها و حسرتهایی می­میرد! به رُاستیِ: گرانه قیامه­ت و دنیا له ده­س دان). (و به ­راستی چه سعادتمند بودند آن یاران عزیز که با تعذیب­های غیرقابل تحمّل آن دوران، به شهادت رسیدند، و «قَضوا نَحبَهُم»[۱۰]؛ و از شرایطی که احتمال بدترین سقوط را همراه دارد، در امان ماندند! خدا توفیق «صدق عهد با او» را، به همه­ی «مَن یَنتَظِر»[۱۱] هم، مرحمت فرماید).

چند سالی که از انقلاب گذشت، شرایط، مناسب آن شد که: برگردیم به همان نقطه­ای که از آنجا به­سوی این گذرگاه ناهموارِ ضرورت، آمدیم. و برای رهایی از احوال آن دوره، و استقراری مطمئنّ بر مسیر اصلی، نیاز بود به: تبیین مجدّد هدف، با راه و روش درست حرکت به­سوی آن. ولی دوری و بی­دسترسی، مانع از انجام دادن این تکلیف، و حتّی توجّهِ به تعلّقِ آن، و به کیفیّت اجرای آن، گردید.

و اکنون، که نامه جای تفصیل نیست، به ذکر چند نکته­ی مختصر اکتفا می­کنم:

أـ شرایط بالفعل ما، در حدّ اوایل مرحله­ی «دعوت» است. پس، وظیفه­مان، «تزکیه­ی» خود، و دعوت و هدایت دیگران است، بدون فعّالیّتهای سیاسی.

ب ـ همچنانکه در درسهای دوره­ی اوّل «تربیّت معلّم» مدرسه­ی قرآن توضیح دادم؛ و در کتاب «درباره­ی کردستان» هم، با تصویر تمثیلیِ «دائره­ی مسؤولیّت»، ترسیم شده، تکالیف، به حسب تفاوت شرایط، متفاوت است. پس اگر وظیفه­ی من، دخالت در بعضی مسائل سیاسی است، ممکن است این وظیفه، متوجّه بعضی، یا ـ حتّی ـ هیچ­یک از شما نباشد.

ج ـ در دنیای پرپیچ و خم سیاست امروز، و پر از خطوط و رابطه­های مرموز و تأثیرها و تأثّرهای مبهم، و غیره، اظهارنظر در اکثر مسایل سیاسی، برای ملتزم به موازین دین، بسیار دشوار است؛ و برای کسی­که وظیفه­اش، اقتضا نمی­کند، نامشروع. به جان همه­تان، با اینکه من تکالیفی گسترده­تر دارم، و تجربه­ای طولانی­تر و دقیقتر هم، در بعضی از مسائل مورد توجّه، هفته­ها و ماه­ها و حتّی سالها هم، صورت مسأله را هم، نمی­توانم درست درک کنم، چه رسد به اینکه رأیی بدهم. د ـ پس تکلیف مطمئنّ شما این است که : به­طور کلّی، از «سیاست» کنار کشید، گرچه ممکن است: اوّلاً روش و عادت چند ساله، ثانیاً حبّ حفظ، بلکه ازدیاد شهرتی که به­دست آورده­اید، و ثالثاً حرفهای دوستان و دشمنان، چنان انقطاعی را بسیار دشوار سازد. چون به­راستی «استعانه به صبر»، کاری است بزرگ و دشوار مگر برای آن «خاشعین» که با استحضار لحظه­ی «دیدار پروردگار خود» و زمان برگشت به سوی او، بر دشواریهای درون و بیرون، غلبه می­یابند (وَ جَعَلنا اللهُ ـ جَمیعاً ـ مِن زُمرَتِهم). و حقّاً تحمّل صمیمانه­ی این تحوّل، می­تواند مصداقی باشد از امتثال امر «اُقتِلوا أنفُسَکُم». و برای امتحان خود، درجه­ی تصمیم­گیریتان را، صمیمانه، ارزیابی کنید.

عزیزانم! در مسیر حرکت الهی، برای هم تمیزتر شدن درون فرد، و بیرون جمعِ         تزکیه­شدگان، و هم آماده­تر شدن جمع، نیاز است هم به امتحانهای غیر اختیاریِ «بلا» و هم امتحانهای گوناگون اختیاری («لِیَبْتَلِیَ اللهُ ما فی صُدُورِکُمْ، وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ»[۱۲] و «ما کانَ اللهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلَیٰ مَآ أَنتُمْ عَلَیْهِ، حَتَّیٰ یَمیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»[۱۳]، و مثالهای ذیل).

یاران محبوبم! صمیمانه و جدّی، به اعماق دل خود، نقب بزنید، ببینید: می­توانید: مانند رهبر بزرگوار سعادتمندان وارسته ـ صلوات الله و سلامه علیه و آله ـ به کودکان یتیم ناتمیز، «کوُلُکوُلُه کانیُ » بدهید؟ یا می­توانید: مانند صدّیق اتقیٰ ـ سلام الله تعالیٰ علیه ـ پس از فدا کردن همه چیز در راه محبوب، کهنه پاره­های مردم را بر دوش اندازید و دلّالی کنید؟ امّا متوجّه باشید که: اکنون گونه­ای بینش و حسّاسیّت سیاسی در جامعه­تان وجود دارد که: ممکن است «برای تحسین خلق نه رضای خالق» به چنین کارهایی، رغبت یابید. و در واقع، نه امتحان نجات از سلطه­ی نفس امّاره را انجام دهید؛ بلکه به محنت تحقیق رغبات آن، گرفتار گردید. امتحان، آن است که: آن عبادتهای عظیم و «جهادهای اکبر» را در جامعه­ای آنچنان جاهلی انجام دهید که مانند ۲۰ ـ ۳۰ سال قبل منطقه­ی خودمان، یا مانند عصر شروع رسالت، این اقدامها را ارزیابی کنند. ببینید: آیا می­توانید طوعاً و با رغبت، به مانند « إبنِ أُمِّ مَکتُوم»       ـ سلام الله تعالی علیه ـ اقتدا کنید و او را «امیر» خود دانید؟ می­توانید: وظایفی از قبیل «إخاء» را مانند «سابقین اوّلین» ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ با آن­ همه رغبت در ایثار گردن نهید؟ و بسیاری «بلاها» و «امتحانهای» دیگر را که باید پیش آید، صابرانه بلکه شاکرانه، استقبال کنید و، بدرقه کنید؟ هم خوب ارزیابی کنید؛ و هم خوب (پس از اطمینان از مطلوبِ شرعی بودن) امتحان دهید. و امتحانی دیگر که فشار درونی آن بسیار است امّا تبعات بیرونی ندارد: آیا می­توانید: مانند آن خدا دوستان صادقی که «یُؤتُونَ مآ آتَوا، وَّ قُلُوبُهُمْ وَ جِلَةٌٌ أنَّهُمْ إلَیٰ رَبِّهِمْ راجِعُونَ»[۱۴]، در حین هر گونه «إحسانِ» قولی یا فعلی، قلب خود را نگران یابید از اینکه: آیا به هنگامی که «تُبْلَی السَّرَآئِرُ»[۱۵]، احسانتان، مانند عمل آن خوشبخت است که «لا کُفرانُ لِسَعیِه»[۱۶]، یا ـ­ خداناکرده ­ـ «هَبَآءً مَنثُوراً»[۱۷] می­شود؟ امّا جدّی و مانند مراقبی منصف که عمل غیری غیرمحبوب را ارزیابی می­کنید، اعمال خود را ارزیابی کنید. اگر هم نتیجه­ی امتحان چنان باشد که موجب شرمسار شدن و رنگ به­رنگ شدن گردد، امروز باشد ـ که امکان اصلاح هست ـ بهتر است تا فردا.

امّا مطلبی بسیار مهمّ و حیاتی که در جزوه­ی اوّل یا دوّم «دین و انسان»، درباره­اش بحثی کلّی شده، و نیز در مقدّمه­ی مرامنامه­ی حزب تحقّق نیافته «مساوات اسلامی» به آن اشاره­ای کرده­ام، و گاه هم در بحثهای مجلسی، به توضیح آن می­پرداختم، و در حین نوشتن این نامه، دلم راضی نشد که با مطرح کردنش، قلوب رنجیده­تان را، بیشتر بیازارم؛ امّا در خاتمه، عزمم بر یادآوریِ آن، جزم شد: از همان روزهای اوّل انقلاب و پیدا شدن شرایط بسیار ناگوار کردستان مظلوم ما (با آثاری که طبعاً ازآن شرایط، مترتّب می­گردد)، نگرانیم از اینکه: من هم، زمینه­ای برای «تفرّقی» از نو، و ظهور «فرقه­ای» جدید، فراهم سازم تا در زمره­ی «نَاکِسُوا رُؤوسِهِمْ»[۱۸] به لقای پروردگارم و به دیدار محبوبانم برسم، شدّت یافت؛ و در این مدّتِ تقریباًً هشت ساله­ی زندان هم، غالباً به ­صورتی شدیدتر آزارم می­دهد. و برای حذر از آن (یا: نجات از آن!)، راههایی گوناگون، تصوّر و ارزیابی کرده­ام که صورتی از آنها، همان «گم شدن» است با اَشکال مختلفِ فردی یا با کسانی دیگر، و رفتن به این شهر و آن دیار دور یا نزدیک و … . امّا اطّلاع یافتنهای دو مسأله­ی اخیرم از احوال و مسائلتان، نگرانیم را تا آنجا رسانیده که: «فرقه» ناشده، «فِرَق» گردید! و خوب احوالتان را، و پیامدهای منطقی احوالتان را، ارزیابی کنید، و منصفانه نتیجه گیرید که: نگرانیم، توهّمی است یا واقعبینانه؟      

و اکنون هم ـ مانند همیشه­ی تاریخ ­ـ عامل این نامسلمانیها، معمولاً «مسلمانان سرشناس»اند، نه مسلمانان عادی. و متأسفانه، برای بعضی، سرشناس شدن، به جای وادار شدن به قدرشناسی بیشتر در برابر نعمتهای بیشتر، و تواضع بیشتر، و خدمت بیشتر، موجب بیشتر شدن «توقّع» و ـ در واقع ـ گرفتار شدن به «استکبار» است!

پس، به خود آیید که: به کجا می روید؟! با این احوال و آثار، می­خواهید به لقای پروردگار و دیدار محبوبان بروید؟! با این «بار نکبت» می­خواهید بمیرید؟! و آیا اگر پیش از زور گرفتن و ریشه دوندان این احوالتان؛ و پیش از ظهور تبعات این احوالتان در میان مردم ستم کشیده، بمیرید، نه تنها برای مردم، بلکه در درجه­ی اوّل، برای خودتان، بهتر نیست؟ پس آن کسانی که خود را در معرض گرفتاری به این احوال می­بینند، برای نجات از عاقبت شرّی ابدی و شرمساری همیشگی، یا بر عقلِ به خدمت نفس درآمده، و قلبِ در اختیار هوس افتاده­شان، نهیب زنند و؛ آزادشان کنند؛ و به هدایت «اُقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ . ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ عِنْدَ بَارِئِکُمْ»[۱۹] گردن نهند؛ یا ـ اگر ناتوان­اند ـ دعا کنند که پیش از سقوط بدون قیام، خدا مرگشان دهد؛ که من هم «آمین» می­گویم؛ و امیدوارم ملائک رحمت هم «آمین» گویند؛ و پروردگار رحیم هم، دعایتان را قبول کند، و سالم بروید مانند همان «غلام معصومِ» ماجرای سفر آموزشی حضرت موسیٰ ـ علیٰ نبیّنا و ٰاله و علیه الصّلوة و السّلام ـ و پیش از آنکه بذر «طغیان و کفرِ فرقه­گری» را در قلوب پدران و مادرانتان (یعنی: مردم ستمدیده­مان) بپاشید. و پروردگارِ آن مردم، به جای شما، کسانی را برای خدمتشان فرستد «خیْراً مِنْکُم زکـٰوةً وَ أقْرَبَ رُحْماً»[۲۰]. و اگر ـ خدا ناکرده ـ فشار هویٰ و حجاب خود پسندی، اجازه­ی نه آن را داد و نه این را، بالأخره من اقدامی خواهم کرد که: هم خود را از سقوط در سرانجام «الّذِینَ خَسِرُوا أنفُسَهُمْ وَ أهْلِیهِمْ» برهانم، هم شما ـ عزیزانم ـ را؛ و هم مردم را از خطر اتّباع کسانی که: «اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَالْبَوَارِ»[۲۱]. و لاحَولَ و لا قُوَّةَ إِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظِیمْ.

امّا دو وسیله­ی دیگر برای نجات گرفتاران «تزیین نفس و شیطان» در عنوان «خدمت»:

۱ـ اگر برای کلاسهای عمومی یا طلبگی، به اضافه بر «شعرها» و کتب مدرسی رایج، نیاز یافتید، با تصویب «شورای مدیریّت» (یا: خودم ـ در صورت امکان تماسّ ـ)، از آثار پر برکت سایر صالحان چهارده قرنه­ی امّت، استفاده کنید؛ که اگر هم آن آثار، در حدّ نوشته­ی روز اشخاص آگاه، متناسب حال نباشد، در عوض، هم اثر نجات از خطر را ـ با مدد الهی ـ دارد؛ و هم آثار مثبت گوناگون دیگر را (و با توفیق الهی، شجاعت تواضع را چنان در خود نیرو دهید که از «مطرح شدن» بترسید).

۲ـ اگر مسأله­ای سیاسی پیش آید که ناچار به دادن جواب باشید، با تمام خشوع و تقوای قلب، بگوئید:«نمی­دانم». بعداً در ملاقاتهای بالنّسبه خوبِ این ایّام ـ که امیدوارم: جلوه­ای باشد از رحمتهای الهی هم بر همه­ی ما و هم بر تمام مردم محروم ـ مسأله را مطرح          می­کنیدکه اگر جواب را دانستم، عرض می­کنم؛ وإلّا من هم می­گویم: «نمی­دانم» (همچنانکه سالها است که خلاصه­ی جوابم به سؤال مسؤولان حکومتی درباره­ی روش برخورد آینده­ام با حکومت، همین «نمی­دانمِ» صادقانه است). و از خدا مسألت می­کنم به همه­مان از ایمان و شجاعت و اخلاص ابوبکر و عمر و علی، پرتوی عنایت فرماید که ابوبکر در جواب سؤال، درباره­ی کلمه­ی «أبّ» می­گوید: «أیُّ سَماءٍ تَظِلُّنی، وَ أَیُّ أرضٍ تَقِلُّنی، إن قُلتُ فی کِتابِ اللهِ ما لا أَعلَم؟»؛ و عمر درباره­ی همین کلمه می­گوید: « . . . و ما عَلَیکَ یَا ابنَ أمِّ عُمَر! أن لا تَدری: مَا الأَبّ ؟ . . .»؛ و علی خود روایت می­کند که: از حضرت رسول ـ صلوات الله و سلامه علیه و علیٰ ٰاله و جمیع احبابه ـ پرسیده: «وَ مَا الِاستِکانه؟»؛ و آن حضرت جواب داده: «أما تقرأ هذا الایة: فما استکانوا لربّهم و ما یتضرّعون؟». و اکثر سخنهایی که برای شما و با شما دارم، در همان «شعرها» هستند. وَ الخَیرُ کُلُّهُ بِیَدِ اللهِ. وَ لَهُ الحَمدُ اوّلاً و آخراًً. و السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

برادر دلسوزتان : احمد ۳۰/۴/۶۹


[۱] ـ سوره­ی رعد آیه­ی ۲۷و۲۸

[۲] ـ سوره­ی نساء آیه­ی ۵۸

[۳] ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۷۴

[۴] ـ سوره­ی توبه آیه­ی ۱۱۹

[۵]ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۲۵۵

[۶]ـ سوره­ی کهف آیه­ی ۱۰۴

[۷]ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۲۰۶

[۸]ـ سوره­ی اعراف آیه­ی ۱۷۵

[۹] ـ سوره­ی ذاریات آیه­ی ۵۵

[۱۰] ـ اقتباس از سوره­ی احزاب آیه­ی ۲۳

[۱۱] ـ سوره­ی احزاب آیه­ی ۲۳

[۱۲] ـ سوره­ی آل عمران آیه­ی ۱۵۴

[۱۳] سوره­ی آل عمران آیه­ی ۱۷۹

[۱۴] ـ سوره­ی مؤمنون آیه­ی ۶۰

[۱۵] ـ سوه­ی طارق آیه­ی ۹

[۱۶] ـ سوره­ی انبیاء آیه­ی ۹۶

[۱۷] ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۲۳

[۱۸] ـ سوره­ی سجده آیه­ی ۱۲

[۱۹] ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۵۴

[۲۰] ـ اقتباس از سوره­ی کهف آیه­ی ۸۱

[۲۱] ـ سوره­ی ابراهیم آیه­ی ۲۸

نامه یک

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, خرداد ۱۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۲۷
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرحمن الرحیم


خدا را حمد و سپاس فراوان که فرصتی کوتاه یافتم تا دعا و آرزویم برایتان را برایتان بنویسم که : سلام الله تعالی علیکم و رحمه و برکاته .

برادران عزیزم خواهران ارجمندم فرزندان دلبندم ! آنچه در دل دارم از اشتیاق وآمال و مسائل ، با فرصتی که پیش آمده نسبتی ندارد . چند جمله ای انتخاب می کنم آنهم اجمالی : در بلادی سخت ناسالم ، از شرایط فراوان هدایت خلق ، تنها به آرزویی ره یافتم . کوشش کم ارزشم مثمر ثمراتی ارجمند شد که شما عزیزانم هستید . اما همچنانکه معایب خودم عامل نرسیدن یکایک به رشد مقدور است ، مشکلات بیشمار و غالباً پر فشار سالهای اخیر هم آفاتی فتنه آفرین بوده . دربارۀ آرزو و نگرانیم برای شما و نسبت به شما ، به شعر « باخه نه مامه » که کاکه امین با اشعاری دیگر برایتان آورد ، مراجعه کنید . امّا مسائل پیش آمده ، نگرانیم را خیلی بیش از آنکه احتمال میرفت ، شدّت بخشید . متأسّفانه فرصت ندارم هم حسرتم را و هم تذکّراتم را بنویسم . پس اکتفا کنم به اینکه : ارزش هر یک از شما به خلوص نیّت تقوی آفرینتان است ؛ و به مقدار مفید بودنتان برای مردم محروم و مظلوم و سر گردان جامعه تان . و اگر از آن نیّت ، بهره ای لازم داشته باشید ، هرگز منافذی در ذهن و قلب خود برای ورود وسوسه های شیطان باز نمی کنید تا اختلاف آراء و نظرهایتان ، به اختلاف جهات و تفرّق بینجامد . و اگر فردی ، ناتمام بود و موجب شقاق ، فرد دیگر که سالم تر باشد می فهمد که « تحمّل » و حذر از جدل مرضیّ تر است تا برخوردی که در نتیجه ی آن ، امکان خدمت به بندگان خدا کمتر گردد . در اوضاعی که اکنون شما گرفتار ودرگیر آن هستید ، محبوبتر در نزد خدا تنها کسی یا کسانی است که بخاطر رضای خدا با خدمت به دین و بندگانش ، تحمّل و گذشتش بیشتر باشد حتی نسبت به اشتباهات و خطاهای مسلّم دیگران ؛ و برای کم ضرر شدن اشتباه ها و و خطاها ، راه دعوت با حکمت و موعظه ی حسنه پیماید ؛ و خوشوقت و شاکر باشد از تنها کم ضرر بودن غیر برای دین و خلق ؛ هر چند از او بیگانه یا حتّی نسبت به او کینه ورز باشد . چنان در اطرافم شرایط حضور نا فراهم است که نمی توانم جمله های نوشته را بازخوانم و درست دریابم چه نوشته ام فَأَوصیکُم وَ إِیّایَ بِتَقوی اللهِ وَ الحَذَرَ مِن خِداعِ الهَوی وَ الشَّیطان ( وَ حاذِرِ النَّفسَ وَ الشَّیطانَ وَاعصِهِما و إِن هُما مَحَّضاکَ النُّصحَ فَاتِّهِمِ و . . . ) .

قبل از اینکه با رحمت الهی همدیگر را ببینیم ، مجموعه ای از اشعار و نظم های سه چهار سال اخیر را ــ که تعبیرهای کوتاه اند از سخنان طولانی دلم با شما ــ برایتان فرستادم . شاید با رحمت الهی ، مطرح شدن تدریجی آنها در جمع قلوب « زیغ زده » ، عاملی باشد ، برای رسیدن ــ یا برگشتنتان ــ به آن صفایی که شما هم مانند من آرزویش دارید ، یا اگر ــ خدا ناکرده ــ هواها و القاءات دشمن دیرین قسم خورده مان ، مجال آن اندازه را ندهد ، بر کنترل احساسهای خود تا زمانی که به امید خدا همدیگر را ببینیم ، تسلّط یابید . اگر تا این حدّ هم پیش نیاید ، به خدایی که عیلرغم همه ی خطاهایم در نیّتم در خدمت به بندگانش زیفی نبوده ، در آخرت آن روز نهانیها رو شوند ، قبل از دشمنان معلوم سابق و لاحق ، به شکایت از شما در حضور خدا و شاهد اوّلمان ــ صلوات الله وسلامه علیه و آله ــ خواهم پرداخت که چنان کردید که برای دین و امّتش کم خیر گردید . وَ لاحَولَ وَ لاقوَّه إِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیم .

برادر دلسوز و دلسوخته تان : احمد

کاکه هادی علاوه بر رسانیدن نامه ، زحمت توضیحات را نیز بر عهده دارد .

۶۷/۸/۵

دستگیری اعضای مکتب قرآن در دهگلان

نگارش شده در تاريخ : جمعه, آذر ۳۰, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۲:۳۲
ارسال شده در قسمت : اخبار

بسم الله الرحمن الرحیم

گزارشی مختصر از نحوه‌ی دستگیری و بازداشتِ جمعی از اعضای مکتب قرآن دهگلان در روزهای اخیر:

ـ بعد از برگزاری مراسم قصیده‌خوانی و برنامه‌ی ویژه‌ی ماه مبارک رمضان توسط مکتب قرآن دهگلان در تاریخ ۹/۷/۸۶ که منجر به برخورد غیراسلامی و غیرقانونی مسؤولان و مأموران حکومت با افراد برگزار کننده‌ی مجلس شد و خلاصه‌ای از آن ـ به همراه جریانات سایر شهرها ـ‌ به استحضار رسید؛ متأسفانه برخوردها در شهر دهگلان با دستگیری و بازداشت افراد مکتب قرآن و بازرسی منازل آنان ـ به صورتهای مختلف ـ ادامه پیدا کرده که گوشه‌هایی از آن را ـ از ابتدا تا کنون ـ به شرح زیر بیان می‌کنیم:
ـ در تاریخ ۱۹/۷/۸۶ تلفنی توسطِ اطلاعات، افرادی برای بازجویی احضار می‌شوند. امّا برادران مکتب، ‌تماس تلفنی را برای احضار ناکافی دانسته و از رفتن امتناع می‌کنند بعد از چند روز از طریق آموزش و پرورش دهگلان از شش نفر افراد مکتب قرآن (شاغل) درخواست می‌شود تا جهت رؤیت احضاریه کتبی، به اداره مراجعه کنند. هنگام مراجعه برادران مکتب قرآن متوجّه می‌شوند که نامه‌ی مزبور، بدون شماره و تاریخ است! لذا نامه را بی‌اعتبار دانسته و از رفتن به اطلاعات خودداری می‌نمایند و … .
۱ـ در تاریخ ۱۲/۸/۸۶ نیروهای اطلاعات و لباس شخصی‌ها ساعت ۱۰ صبح، «کاکه امجد کرمی» یکی از برادران مکتب قرآن را در حالیکه قصد ورود به دبیرستان محل کارش را داشت، بازداشت می‌کنند و ساعاتی بعد مأموران با رفتن به روستای «آلی پینک»، «کاکه فاروق محمدزاده» (یکی دیگر از برادران مکتب قرآن) را در حین خدمت در محل آموزشی خود دستگیر و هر دو نفر را به دایره اطلاعات قروه منتقل می‌کنند.
۲ـ در تاریخ ۲۰/۸/۸۶ ساعت ۳۰/۷ صبح، «کاکه حسن علم‌خواه» را هنگام رفتن به محل خدمتِ آموزشیِ خود، دستگیر می‌کنند و لحظاتی بعد از آن، با مراجعه به منزل «کاکه حسن قادرمرزی» او را نیز بازداشت و هر دو نفر را به اطلاعات قروه انتقال می‌دهند.
۳ـ در تاریخ ۲۳/۸/۸۶ ساعت ۳۰/۷ صبح، نیروهای اطلاعاتی با مراجعه به درب منازل دو نفر دیگر از برادران مکتب قرآنی دهگلان را به نامهای «کاکه احمد فتاحی‌نیا» و «کاکه رضا خالدیان»، دستگیر و روانه‌ی مراکز اطلاعاتی و انتظامی قروه می‌کنند.
نحوه‌ی بازرسی منازل افراد دستگیر شده:
ـ در تاریخ‌های ذکر شده بعد از دستگیری افراد مذکور، به منازل آنان هم مراجعه و با نشان دادن نامه‌ای مبهم و نامعلوم (از نظر محل صدور!) به افراد خانواده، با اصرار وارد منازل آنان شده و تمام وسایل خانه را ـ به اقرار خودشان برای یافتن آثار کاکه احمد ـ زیر و رو می‌کنند و بعد از ساعاتی تجسس و بازرسی، وسائل زیادی از قبیل: کُتب مختلف (بعضاً فقط بخاطر کُردی بودنِ آنها!) جزوات و نوارها و سی.دی‌های کاکه احمد و مکتب قرآن، دفترچه تلفن و آلبوم عکس و بعضی از قطعات کامپیوتر شخصی و … را بدون ارائه هیچگونه رسیدی می‌برند.
ـ لازم به ذکر است این نیروها ضمن جستجوی منازل گاهی با تهدید و گاهی هم با پند و اندرز! سعی کرده‌اند اعضای خانواده‌ی دستگیر شدگان را دچار اضطراب کرده و به زعم خود آنانرا از همراهی مکتب قرآن باز دارند و اشاره کرده‌اند که این مسیر انحرافی و خطرناک است! و یا بدون اجازه و رضایت همسران بازداشت شدگان، مأموران مَرد ساکِ لباسها و چمدان‌های شخصی آنانرا مورد جستجو و بازرسی قرار داده‌اند در حالیکه این کار می‌بایست توسط مأموران زن صورت می‌گرفت.
از طرف دیگر زندانیان در محل بازداشتگاه با برخوردهای نامناسب مأموران روبرو شده‌اند مثلاً به خاطر اصرار بر بی‌گناهی خود و اعلام وفاداری به کاکه احمد و مسیر او مأموران به بهانه‌ی بی‌نظمی و شیطنت! موی سر چند نفر از آنان را به زور تراشیده‌اند.
مأموران اطلاعاتی، با شبهه افکنی و گمراه کردن اذهان کسانی‌که بازداشتِ این افراد برایشان سؤال بوده (از جمله ملاقات‌کنندگان و بعضی از نگهبانان …) سعی کرده‌اند برادران متعهد و فرهنگی دلسوز را عناصری نامطلوب قلمداد کنند.
ـ جالبتر اینکه یکی از نگهبانان بی‌خبر از محتوای سی.دی‌ها و نوارهای ضبط شده، در پاسخ به فردی، اظهار داشته اگر اینها مجرم نیستند این همه سی.دی برای چیست؟!
در این قضایا و نیز جریانات شهرهای دیگر، همواره برای مسؤولان دادگستری علّت دستگیری افراد مکتب قرآن مورد سؤال بوده؛ چون قانوناً جرمی را در پرونده‌ی آنان مشاهده نکرده‌اند تا به استناد آن حکمی صادر نمایند و غالباً بخاطر دخالت نیروهای اطلاعاتی در این امر، آنان با تردید و ابهام، دستوراتی را صادر کرده‌اند!
تا این تاریخ دستگیرشدگان بدون ارتکاب جرمی، فقط بخاطر پایبندی به عقیده و باور دینی و مذهبی خود ـ بلاتکلیف ـ در بازداشتگاه قروه به سر می‌برند و تلاش خانواده‌ها برای مرخص شدنشان ادامه دارد.
در خاتمه، بارها اعلام شده که مکتب قرآن هیچگونه فعالیت سیاسی ندارد و برگزاری مجالس عمومی (قصیده‌خوانی، مولودی‌خوانی و برنامه‌های ویژه ماه مبارک رمضان و …) جزء کمترین حق و حقوقی است که مردم اهل سنت، باید از آن بهره‌مند باشند، لذا برای مردم سؤال است که مأموران امنیتی و اطلاعاتی به چه دلیل با برگزارکنندگان مجالس، اینگونه برخورد می‌نمایند در حالیکه این امر در قانون اساسی (که مسؤولان مملکتی بر اجرای درست آن سوگند یاد کرده‌اند) آزاد اعلام شده است!

شورای مدیریت مکتب قرآن

۸۶/۸/۲۷

بیانیه کاکه محمد ژیان

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۷, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۳:۰۱
ارسال شده در قسمت : اخبار, نامه های دیگران

وقایع ماه مبارک رمضان ۸۶

نگارش شده در تاريخ : جمعه, فروردین ۱۰, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۲:۲۳
ارسال شده در قسمت : اخبار

بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم

گزارشی کوتاه ازوقایع ماه مبارک رمضان :

عــه‌زیـه‌ت  دڒک ‌ و داڵ  ڒێگــه  مـه‌گـره  دڵ
هـاوڒێ خۆشــه‌ویـس! ڒێــوگـاری عــاقڵ
مـه‌یــنه‌ت خــۆشه بـۆ  ئـاواتی      گـــه‌وره
گـــوێ مـــه‌ده‌! سـاوه، بــۆرانه، هــه‌وره
چــلۆن جــۆر ئــه‌بـێ  بێ ڒه‌نـج‌و  مـه‌یـنه ت؟‌
قیــامـه‌تی  خــۆت‌  و  دو   دنیـــای   مــلّـه ت‌

شورای مدیریت مکتب قرآن برای شبهای رمضان امسال ـ همچون سالهای قبل‌ـ تصمیم به برگزاری مجالس عمومی۱ ، در سنندج و چند شهر دیگر گرفت  بر همین اساس مراسم مورد نظر طبق برنامه، ابتدا در شهرستان سردشت سپس شهرستانهای بوکان و مریوان . . . (بدون عکس‌العمل خاصی از طرف حکومت) برگزار گردید.

در این مرحله مکتب قرآن وظیفه خود دانست تا به دلایل زیر حقایق را آنگونه که گذشت برابر مستندات بازگو کند:
اولاًـ چنانچه مستحضرید و بارها اعلام شده مکتب قرآن بنابه توصیه رهبر خود در هیچگونه فعالیّت سیاسی مشارکت ندارد و کارش . . . بالفعل تزکیه خود و دعوت و هدایت دیگران است بدون  فعالیتهای سیاسی . . . (مراجعه به آثار کاکه احمد و تبیینات صورت گرفته در سالهای اخیر از جمله پخش بیانیه‌ها و سی‌دی‌های مختلف از طرف مکتب قرآن در این باره روشنگر خواهد بود).
ثانیا‌ًـ چنین مجالسی سالها در مناطق سنی نشین و به‌ویژه شهرهای کردستان برگزار شده و جزئی از فرهنگ دینی مردم بوده و همواره مسلمانان این مناطق با شور و شوق در آن مشارکت داشته‌اند.
ثالثاًـ بازتاب این قضایا در رسانه‌های جمعی اگرچه عموماً به اصل ماجرا اشاره داشته‌اند؛ اماّ افراط و تفریط و ضعف و قوتهائی داشت؛ که بعضاً دلسوزانه و بعضی هم مغرضانه بود.
و امّا گزارش جریانات و قضایای پیش آمده  برابر اخبار و اسناد موثق چنین است:

دهگلان:
بعد از ظهر روز دوشنبه ۹/۷/۸۶ افراد مکتب قرآن در دهگلان در حالیکه مشغول آماده کردن محل برگزاری مجلس و تدارکات لازم در محل مورد نظر بودند . . . از طرف نیروهای اطلاعاتی و انتظامی مورد بازخواست قرار گرفتند این عوامل به بهانه‌ی سدّ معبر و . . . قصد ممانعت از برگزاری جلسه را داشتند، برادران آنجا بر  برگزاری مجلس اصرار می‌ورزند در نتیجه مسؤولین مربوطه دستور بازداشت ۵ نفر از اعضای مکتب قرآن دهگلان را صادر می‌نمایند این امر تا غروب ادامه داشته و تأکید این عوامل بر خودداری از پخش فیلم و عکس آقای مفتی‌زاده بوده‌است. لازم به ذکر است این امر از طرف برادران پذیرفته نشد و مجلس دهگلان با استقبال مردم مطابق برنامه مقرر برگزار گردید.
کامیاران:
برادران مکتب قرآن در کامیاران ضمن هماهنگی با امام جماعت و هیأت امنای مسجد محمد رسول الله ـ‌ص‌ـ ‌ اقدام به دعوت مردم و تدارکات لازم برای برگزاری مراسم نمودند.
در موعد مقرر پنج‌شنبه ۱۲/۷/۸۶ ابتدا تحریکاتی از طرف همدستان حسنِ امینیِ مطرود جهت جلوگیری از برگزاری مراسم به عمل آمد از جمله: تهدید به برهم زدن جلسه در مسجد توسط ۲ نفر از افراد وابسته به وی. تا بعد از ظهر آن روز خبری از تهدیدات نیروهای اطلاعاتی نبود. امّا به اقرار یکی از اعضاء هیأت امناء از طرف مسؤولین اطلاعات، تلفنی با او تماس گرفته می‌شود که: «آیا شما اجازه این مراسم را داده‌اید»؟ ایشان پاسخ می‌دهند: «بله». و اطلاعات اظهار می‌دارد که برگزاری از نظر ما اشکالی ندارد! امّا ممکن است افرادی مانع کارشان شوند!!! ما هم مسؤول برقراری امنیت هستیم. بعد از مدتی مجدداً زنگ می‌زنند و اشاره می‌کنند غیر از فضای داخل مسجد حق ندارند از حیاط و محوطه اطراف مسجد استفاده نمایند و نیز نباید از طریق پروژکتور تصاویر را پخش نمایند در غیر این‌صورت توسط نیروی انتظامی به شدت برخورد می‌شود. این عوامل با تردد فراوان در محوطه و کوچه‌های اطراف قصد متشنج کردن فضای معنوی مراسم را داشتند، وچون از تهدیدات و دسیسه‌ها و مزاحمتهای بی‌نتیجه مأیوس شدند، خود مستقیماً وارد عمل شده و با دستور قطع برق منطقه به هنگام پخش منتخب سخنرانی کاکه احمد قصد اخلال در برگزاری مراسم را داشتند که با تدابیر حکیمانه برادران تمام توطئه‌ها خنثی گردیده و با استفاده از موتور برقهای اضطراری الحمدلله مراسم ویژه مسلمانان مطابق برنامه برگزار شد.

خلاصه‌ای از وقایع برگزاری مراسم شبهای رمضان شهرستان سقز:

ـ تصمیم به برگزاری مراسم شعر و قصیده‌خوانی به مناسبت شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان مصادف با ۱۷/۷/۸۶ .
ـ شروع به آماده‌سازی محل برگزاری مراسم توسط برگزارکنندگان. محل برگزاری، آپارتمان در دست احداث متعلق به چند نفر از افراد برگزارکننده، واقع در شهرک شهرداری در خیابان دکتر خالدی.
ـ مراجعه‌ی مأمورین اطلاعات همراه با مأمورین نیروهای انتظامی با حدود ۶ دستگاه خودرو، و سی نفر مأمور در ساعت ۱۱ صبح روز دوشنبه ۱۶/۷/۱۳۸۶ و دستور به برچیدن تمامی وسایل و ترک محل مذکور از طرف نیروهای اطلاعات و تهدید به ضرب و شتم درمقابل عدم پذیرش درخواست آنها از طرف افراد مکتب قرآنِ برگزارکننده مراسم.
ـ جلب ۳ نفر از افراد جهت بحث و توضیح در مورد مراسم و نحوه‌ی برگزاری آن و تحویل آنها به ستاد خبری اطلاعات و دستور به تعطیل نمودن مراسم و رد آن از طرف سه نفر مذکور، و در نهایت بازداشت آنها به مدت چهار روز.
ـ نیم ساعت پس از دستگیری ۳ نفر نامبرده که به عنوان نماینده به اطلاعات برده شده بودند، نیروهای امنیتی و انتظامی با  باتون به افراد برگزارکننده که در محوطه‌ی ساختمان محل برگزاری مراسم نشسته و منتظر بازگشت نماینده‌هایشان بودند حمله‌ور شده و ضمن  ضرب و شتم و توهین، حدود یکصد و پنجاه نفر را دستگیر نموده و به محوّطه‌ی فرماندهی نیروی انتظامی سقز منتقل کردند. بعد از بازجوئی اوّلیه، سه نفر دیگر را بازداشت و به ستاد خبری اطلاعات بردند و بقیه را مرخص کردند و آن شش نفر تا ساعت ۵/۱ بعد از ظهر روز۱۹/۷/۸۶ در بازداشت بودند.
ـ در ستاد خبری اطلاعات ضمن بازجوئی از۶ نفر بازداشتی، مأمورین اطلاعات با صراحت اعلام می‌کردند که حاکمیّت با شیعه است و شما اهل سنّت در اقلیّت هستید و تمامی مراسم مذهبی و غیره‌ی شما باید باکسب اجازه‌ی حاکمیّت باشد. افراد بازداشتی مکتب قرآن در جواب اظهار نمودند امور دین و اجازه دعوت وتبلیغ از آنِ خداست و خداوند هر انسان مسلمان صادقی را  امر به تبلیغ فرموده است و مکتب قرآن برای کار دینی و اجرای چنین مراسمی از کسی اجازه نمی‌گیرد.
ـ در روز ۱۷/۷/۱۳۸۶ در حدود ساعت ۱۲ ظهر صدها نفر نیروی گارد ویژه و اطلاعات و نیروی انتظامی و لباس شخصی‌ها با باتون و کابل و چوب‌دستی و گازهای خفه‌کننده و اشک‌آور به افرادی که در کمال آرامش و متانت مشغول آماده نمودن محل برگزاری بودند و هیچگونه مقابله‌ای در برابر نیروهای مذکور نمی‌‌کردند، حمله کرده و با ضرب و شتم و توهین و فحاشی وایراد جراحات ۲۶۰ نفر را بازداشت و به محوطه فرماندهی انتظامی سقز منتقل نمودند و طی چند مرحله بازجوئی و تشکیل پرونده و گرفتن عکس از تمامی افراد بازداشت‌ شده، آنها را تا ساعت دو بامداد ۱۸/۷/۸۶ (یعنی روزپس ازموعد برگزاری مراسم ) نگه داشته‌اند و بعد از انتقال و بازداشت ۵ نفر در اداره اماکن نیروی انتظامی، بقیّه افراد را مرخص کردند، که صبح روز بعد ۵ نفر مذکور را به ستاد خبری اطلاعات منتقل نمودند.
ـ لازم به ذکر است بعد از دستگیری افراد حاضر در محوطه تمامی معابر و خیابانهای منتهی به محل برگزاری مراسم را مسدود نموده و به بهانه‌های واهی از ورود مردم به محل جلوگیری و حتی افراد عابر را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند و در همین اثناء فرماندار و مسؤولین اطلاعات و نیروهای انتظامی و امنیتی و روحانی عقیدتی ـ سیاسی نیروی انتظامی شهرستان سقز در محل حاضر شده و در حضور برخی از آنها مأمورین اقدام به تخریب ساختمان و وسایل نقلیه شخصی افراد که شامل دهها اتومبیل و موتورسیکلت و حتی دوچرخه‌ می‌شود، نموده و به ساختمان در دست احداث نیز خسارات فراوان وارد می‌نمایند. و با توجه به آسیب‌های زیاد وارده به وسایل نقلیه شبانگاه با جرثقیل آنها را از محوطه برگزاری مراسم به پارکینگ و محوطه فرماندهی نیروی انتظامی انتقال می‌دهند.
ـ تخریب ساختمان، شامل تخریب دیوار حیاطها و دیوارهای داخلی ساختمان و انهدام سیم‌کشی ساختمان و چاه آب شرب و لوله‌کشی آب و فاضلاب می‌باشد. لازم به ذکر است که بسیاری از این وقایع و رویدادها توسط عابرین و افرادی متفرّقه فیلمبرداری و بعداً در سایتهای مختلف مشاهده شده‌ است.
مراسم شبهای رمضان درشهرستان سقز به‌دلیل اقدامات عناصرحکومتی (که مختصراً توضیح داده شد) برگزار نشد.
بوکان (مراسم پایانی شبهای رمضان ):
در مورخ ۲۰/۷/۸۶ پنج‌شنبه شب (آخرین روز ماه مبارک رمضان) بعد از نماز عشاء مراسمی دینی با حضور عده‌ای از خانواده‌های مکتب قرآنی به منظور وداع با رمضان و حلالیت‌طلبی که از طرف مکتب قرآن به مدت یک ساعت به صورت قصیده‌خوانی و فرستادن صلوات و ذکر و یاد خدا در مدرسه غیرانتفاعی آینده‌سازان ـ در محیطی کاملاً بسته که مکانی خصوصی تلقی می‌شد ـ ؛ در شهر بوکان برگزار گردید. تقریباً نیمی از مراسم نگذشته بود که نیروهای اطلاعاتی و پاسگاههای انتظامی و فرماندار و بخشدار مرکزی در خیابان و کوچه‌ی هم‌جوار محل برگزاری مراسم به صورتی کاملاً مسلط و گسترده حضور پیدا می کنند. در ابتدا افرادی راکه برای راهنمایی مهمانان در سر کوچه و مقابل درب ورودی محل برگزاری مراسم ایستاده بودند دستگیر می نمایند. بلافاصله افراد شورای مکتب قرآن برای جوابگویی به نیروهای اطلاعاتی و انتظامی حاضرمی‌شوند؛ امّا نیروهای دولتی افراد شوری را بدون هیچ سؤال و جوابی سوار ماشین کرده واز روی در و دیوار به داخل ساختمان محل برگزاری نفوذ نموده و شروع  به فیلمبرداری از جلسه و افراد و ایجاد رعب و وحشت و دستگیری و متفرق کردن افراد حاضر در جلسه می نمایند.
تمامی افراد حاضر در جلسه به غیر از خواهران و بچه هایشان را که در سالنی دیگر بودند با گرفتن کارت شناسایی و با توهین و ضرب و شتم دستگیر و بعضاً متفرق می‌کنند. تعداد افراد دستگیر شده به حدود ۶۰ الی ۷۰ نفرمی‌رسد.
بعد از آن تمامی وسایل از قبیل: آمپلی‌فایر، دوربین فیلمبرداری، تلویزیونهای رنگی و بعضی وسایط نقلیه مانند: موتور سیکلت و حتی لوازم پذیرائی مانند: شیرینی و شکلات و … را با خود می‌برند.
همان شب افراد بازداشتی را در حیاط پاسگاه داخل شهر نگه داشته و حدود ۲۰ نفر از آنها را به بازداشتگاه اطلاعات انتقال می‌دهند.
افراد بازداشت ‌شده در پاسگاه را همان شب تا صبح، یک به یک و به صورت بسیار وحشیانه و با توهین و فحش و ضرب و شتم و شکنجه بازجویی و به مرور تا صبح روز بعد آنها را مرخص می‌کنند.
در نهایت بعد از یک شبانه روز تعداد ۱۰ نفر از افراد بازداشت‌ شده را تحویل زندان مرکزی داده‌اند که تا کنون به‌صورت بلاتکلیف در بازداشت به سر می‌برند.
به‌طور خلاصه اقدامات غیرقانونی وبرخوردهای نادرست نیروهای اطلاعاتی و انتظامی از این قرار بوده است:
۱ـ برهم زدن مراسم و دستگیری و متفرق کردن افراد با توهین و فحش و ناسزا؛ حتی توهین ناموسی و عقیدتی و غیراخلاقی و ضرب و شتم و کتک زدن با استفاده از باتون و چماق.
۲ـ بازداشت در محیط غیربهداشتی و سرما، بدون آب و غذا و بدون اجازه استفاده ازدستشویی به بعضی افراد در مدت یک شبانه روز.
۳ـ تهدید به مرگ و ضرب و شتم و شکنجه افراد، تا حد مصدوم  و مجروح شدن و از هوش رفتن بعضی از آنها در هنگام بازجویی.

۱/۸ /۱۳۸۶

شورای مدیریت مکتب قرآن

برای دریافت متن اینجا را کلیک کنید.

۱- محتوای برنامه‌ی شبهای رمضان که تقریباً در تمام شهرها یکسان بود غالباً عبارت بود از: قصیده خوانی و صلوات دسته‌جمعی، اشعار ویژه ماه مبارک،  پخش تراکهائی از عکسهای کاکه احمد،  منتخب سخنان این رهبر دلسوز و گاهی تبیینات شوری و بیان مطالبی توسط کاکه سعدی قریشی.

معرفی

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, بهمن ۱۵, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۱:۱۴
ارسال شده در قسمت : بیانیه های مکتب

بسم الله الرحمن الرحیم

احمد مفتی زاده، متفکّر وبیدارگر عصر حاضر، فرزند مولانا محمود مفتی، فرزند علاّمه ملا عبدالله، فرزند ملا محمود دشهای، به سال ۱۳۱۲ ﻫ.ش، در سنندج دیده به جهان گشود. در سن نوجوانی علوم اسلامی متداول آن زمان را در کردستان ایران و عراق در مدّتی کمتر از چهار سال، به برکت فهم استثنایی و نبوغ فوق العادهاش به پایان رسانید. تسلّط و احاطهی علمی و قدرت بیان در بحثهای مختلف، از او مجتهدی کم نظیر و فیلسوفی ممتاز ساخته بود تا جایی که در سن هجده سالگی در مشهورترین مدرسهی دینی کردستان یعنی مسجد دارالاحسان سنندج، به جای پدر بزرگوارش، در عالی ترین سطوح به تدریس مشغول شد و تشنگان و طالبان تفسیر، فقه، اصول و کلام را از علم خویش سیراب نمود.

علاّمه مفتی زاده هیچ گاه دفاع از حقوق مردم ستم دیده و غارت شدهی منطقهی خود و سایر نقاط دیگر از جمله فلسطین را ازیاد نبرد و هم زمان با تدریس، با برپایی مجالس سخنرانی، به بیداری مردم پرداخت.

در سال ۱۳۳۷ ﻫ.ش، به تهران رفت و در بخش کردی رادیو ایران شروع به کار کرد. در این ایام که کمتر از بیست و پنج سال داشت، به جای پدرش وظیفهی تدریس را در دانشگاه تهران به عهده گرفت و از این روی، آوازهی علم و معرفت و تواناییهای خدادادش محافل علمی، سیاسی و اجتماعی روزگار خویش را فراگرفت.

در همان سالها همراه با تنی چند از صاحب نظران زبان و ادبیات کردی، اقدام به چاپ روزنامهی کردستان نمود و در سال ۱۳۴۲ ﻫ.ش، به دلیل عضویت در حزب دمکرات کردستان ایران، دستگیر و روانهی زندان شد. دوران زندان آغاز تحوّل و انسجام در افکار و اندیشهی کاکه احمد مفتی زاده به شمار میرود. در آنجا بود که مشیّت خاصّ الهی بر این تعلّق گرفت که از او شخصیتی ممتاز و هدایت یافته بسازد تا بتواند با تحمّل آزارها و سختیهای طاقت فرسا، پردهی اوهام و خرافات را از چهرهی دین حقیقی کنار زند و ابرهای تیره و تار جهل، زر، زور و تزویر را از آسمان حیات دینی و فکری ملّتهای مسلمان بزداید و خورشید تابناک رسالت محمّدی (ص) را بار دیگر به عالمیان بنمایاند. وی خود در این باره چنین میگوید:

کز آن یک جهان فهم آموختم

در آن جا یکی درس آموختم

به صدها رموز نهان آشنا

شدم زان به وضع جهان آشنا

فریبندهی مـردم ساده کیست

بفهمیدم امراض این نسل چیست

پس از مرخصی از زندان در سال ۱۳۴۳ ﻫ.ش، به سنندج بازگشت و سالهای طولانی را در سختترین شرایط و در محاصرهی شدید سیاسی و اقتصادی به سر بُرد؛ به طوری که از تهیّهی حداقل مایحتاج خانواده و تأمین کمترین خواستهی تنها پسر خردسالش عاجز بود. در چنین شرایطی و با این همه فشار و سختی، بی اعتنایی و مقاومتش در برابر ساواک و وعدههای فریبندهاش، شخصیت او را در جامعه صد چندان موجّه و قابل اعتماد ساخته بود.

مدّتی بعد برای معالجهی همسر فداکارش به تهران عزیمت کرد که بعد از چندی اقامت در آن جا و پس از فوت همسر، برای همیشه به دیار خود، سنندج، مراجعت نمود. در سال۱۳۵۶ ﻫ.ش، با تأسیس مدرسهی قرآن ـ که بعدها به مکتب قرآن تغییر نام یافت ـ ابتدا در مریوان و سنندج و پس از آن در دیگر شهرهای کرد نشین، حرکت دینی را به صورتی جامع ادامه داد.

کاکه احمد مفتی زاده استراتژی حرکت دینی خود را بر مبنای قرآن و سنّت حضرت محمّد(ص)، مطابق نسخهی أوّل آن در مکتب قرآن جاری نمود تا از این طریق مردم را با حقیقت دین آشنا کند و قرآن را به میان مسلمانان بیگانه از آن، بازگرداند.

با شروع انقلاب مردم ایران، به منظور هم جهت نمودن اهل سنّت ایران با انقلاب و همچنین جلوگیری از ایجاد تفرقه میان صفوف مبارزات مردم، کار اصلی خود را موقتاً تعطیل کرد و تا پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ ﻫ.ش، رهبری اهل سنّت را در این مبارزات به عهده گرفت. چند ماه پس از پیروزی انقلاب و عبور از این گذرگاه ضرورت، از صحنهی سیاست حاکم بر ایران کناره گیری کرد و به کار اصلی خویش در مکتب قرآن پرداخت. در سال ۱۳۵۸ ﻫ.ش، به سبب جلوگیری از برادر کشی و همچنین اعتراض به تحمیل جنگ و خونریزی در کردستان، به کرماشان هجرت کرد و پس از مدتی به تهران رفت. سرانجام در سال ۱۳۶۱ ﻫ.ش، در تهران از جانب حکومت وقت زندانی شد و پس از ده سال تحمّل سخت ترین شرایط زندان، با تنی رنجور و بیمار مرخص شد که سـه ماه پس از بستری شدن در بیمارستان آسیا در تهران و انجام یک عمل جراحی، در روز سـه شنبه بیستم بهمن ماه سال ۱۳۷۱ ﻫ.ش، روح باعظمتش زندان تن را رها کرد و به دیدار معبود شتافت. پیکر پاک او پس از انتقال به زادگاهش، باتکریم و احترام فراوان، در میان حزن و اندوه دهها هزار نفر تشییع و به خاک سپرده شد. یاد و نامش همیشه زنده و راهش همواره پر رهرو باد.

اکنون مکتب قرآن، پس از رحلت کاکه احمد مفتی زاده، با مدد الهی و با پشتوانهی شخصیت استثنایی رهبر خود به عنوان شاهد و نمونهی عینی دین در دوران معاصر و نیز استمرار برنامه و شیوهی مورد نظر ایشان در کار دعوت، توانسته است به راه خود ادامه دهد. مکتب قرآن در این مرحله که مرحلهی سوم از مراحل رهبری حرکت دینی به شمار میرود، با توجه به آیهی: ﴿وَ أَمرُهُم شُورَی بَینَهُم﴾، با نظام شورایی اداره میشود که اعضای آن با اتّفاق یا اکثریت آرای پیروان انتخاب میشوند. تصمیمات شوری، متناسب با اوائل مرحلهی دعوت، بر مبنای برداشت کاکه احمد مفتی زاده از کتاب و سنّت اتخاذ میشود و تبعیت از آن، به منظور حفظ یکپارچگی و وحدت این شبه امّت و همچنین جلوگیری از ایجاد تفرقه در میان آنان، بر کلّیهی پیروان واجب است.

وظیفهی پیروان مکتب قرآن در اوائل مرحلهی دعوت، تزکیهی خود و دعوت و هدایت دیگران است بدون فعالیتهای سیاسی. بدیهی است که زمان رسیدن به فعالیت و بروزهای وسیع اجتماعی و سیاسی، به میزان کسب موفقیت در این مرحله بستگی دارد.

شورای مدیریت مکتب قرآن